خون های دلمه شده را کسی جمع نکرد. - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:13
چنگ می اندازد مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه درد میگیرد از زیر انگشت هایش خون فوران میکند خون میریزد و روح درد میکشد صدا نیست درد و خون است که میریزد که درد میکشد برای پاک شدن کدام ایین بود که درد را نماد پاکی میدانست میخواهد درد بکشد بیشتر فرو میبرد انگار ته مانده های مغزش هم دارد پاک میکند زیر
وقتی همه چیز ملموس میشود - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
از همان بچگی نسبت به درد سست بودم یعنی خودم را لوس نمیکردم چون هیچوقت آپشن لوس بودن و لوس شدن برایم تعریف نشده بود. همیشه باید محکم میبودم و وقتی میگفتم خیلی درد میکند میشنیدم آنقدر هم دردناک نیست...راستش این دو سه روزه که سهوا زخم به نسبت کوچک اما دردناکی رو روی پوستم ایجاد کردم و xa0موقع راه رفتن ...
تحلیل هولدن کالفیدی از مناظره - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
insidemonster . blog . ir/post/642 این لینک را باید بعد از کپی کردن اسپیس هایش را بردارید چون بلاگفا به طور دیکتاتورگونه ای اجازه درج لینک بلاگ نمیدهد.این پست را هولدن کالفید نوشته...من اطلاعی راجع به این موضوع ندارم اما به نظرم تحلیل جالبی بود ارزش زحمت رمزبرداری و خواندن پست را دارد. برچسبها: دیگر...
باید بنویسم - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
باید بنویسم که دیروز را خوش گذراندم در دو جای خوشکل در اردیبهشت خوشکل و گرم شهرم وقتی حال جسمانیم رو به مرگ میرفت دو نفر را دیدم که خب معلوم است که مرهمند...معلوم است که خیلی خوبند که اگر دنیای من چند ضلع و زاویه داشته باشد این دو حتما جز زاویه هایش هستند و اینکه یک زاویه دیگر از همان شهر منفور یکدف
چگونه جوانان را شجاع بار بیاوریم! ۱۰۰% تضمینی... - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
این دانشگاه جدید یک ویژگی منحصر به فرد که دارد آسانسورش هست...آسانسورش احتمالا چند سالی از ما بزرگتر است و ما جوجه دانشجو ها واقعا باید احترام سنش را نگه داریم...راستش ابهتی دارد که حتی مسئولین هم جرات نکرده اند به حریمش وارد شوند و نهایت کاری که برای این جوجه دانشجو ها در برابر آن بزرگ انجام داده ا
دخترکوچولوها - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
راستش من چندسالی بود که با دخترهای دبستانی هیچ برخورد عادی ای هم نداشتم یعنی دور و برم نبودن اصلا اما الان باشگاهی که میرم ساعتمون با اونها یکیه و خب زیاد میبینمشون راستش چیزی که من رو خیلی شگفت زده میکنه یه جور بداخلاقی نهادینه شده تو وجودشونه با اینکه من مامانای خیلیاشونو دیدم که خیلی خیلی خیلی خو
دیوانگی - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
وقتی اسم اینجا رو گذاشتم دیوانگی و خودم رو دیوانه دیوانگی برام مساوی بود با مثل آدم بزرگا نبودن،راحت مهربونی کردن،راحت حرف زدن از قضاوت ها نترسیدن از آدمها نهراسیدن...سالها از اون روزها میگذره و حالا من نه تنها از قضاوت ها میترسم نه تنها دیگه رسم راحت اعتماد کردن و راحتتر مهربونی کردن رو فراموش کرده
خالی - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
من اومدم جلو.خواستم به رسم همه مواظب حال دلت باشم.قرار بود باشم تا لبخند بزنی.قرارم بود که دنیا رو خوشحال کنم.تو که یه دنیای مجزا بودی اصلا.به نظر نمیومد سخت باشه.اما بود.من تو ساحل بودم.نفهمیدم.شروع کردم به نزدیک اومدن.تو موج بودی.هر قدم که نزدیکتر شدم زیر پام خالی تر شد.میدونی که استعاره است.درون
امروز نوشت - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
امروز صبح درحالیکه به هرچه صبح شنبه و کار اداری بود بد و بیراه میگفتم و حتی آنقدر با دنیا لج بودم که مثل صبح های مسخره ی آخرین روزهای مدرسه،اولین مانتو و شلوار رو پوشیدم و بدون هیچ افزودنی ای به صورتم از خونه زدم بیرون.هوا گرم بود و من خیلی دلم میخواد یه روز از کارمندای اون دفتره بپرسم شما چهارتا چر
مهارت - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
یکی بود یکی نبود سالها پیش یه دختر خانم کوچکی بود که تابستان ها به محض تمام شدن امتحانات مدرسه (ما اون موقع دبستانم امتحان داشتیم مثه حالا خیلی خوب و عالی نبودیم،ما واسه 0/25 زحمت میکشیدیم) راهی کانون پرورش فکری میشد خب اونجا خیلی از مهارت ها رو تجربه کرد و یکجورایی استعداد شناسی بود دقیقا همون چیزی
مهاجرت - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:36
روز29شهریور بود سالی که میرفتم دوم دبیرستان که کیانا دوست صمیمی اون سالها زنگ زد و گفت که داره از این نمونه دولتی میره نمونه دولتی یه ناحیه دیگه و زنگ زده بود که به من بگه که شوکه نشم...یادمه که خونه خاله ام بودم و یادمه که چقدر گریه کردم و فردا صبحش مامانم از 8صبح رفت تا 12 بعد از ظهر هم کارهای ادا
یک تکه پازل - تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 3:54
همیشه باید یه کارهایی بلد باشید که وقتی در دریای پر تلاطم پوچی گرفتار شدید اون کارها بهتون ارامش بدن حداقل چند دقیقه شمار و از دنیای افکار و موهوماتتون بیرون بکشند.... یه طعم خیلی تلخ در ته ته وجودم بیداد میکنه که نمیدونم چرا تموم نمیشه راه حلشو بلد نیستم مکانیسمش هم نمیدونم اصلا نمیدونم که چرا دلم ...
(1) - تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 3:54
بیدار شدن رسم هرروز بود دیگر...مثل تمام روزهای عادی تمام ادمها...باز کردن این چشم ها هم عادت بود دیگر مگر نبود؟مگر همه ی ادم ها همینگونه صبح را اغاز نمیکردن؟ بیدار شده بود نگاهش را بر روی دیوار های کاغذ دیواری شده با گلهای ریز صورتی اتاق میچرخاند نگاهش از پنجره به بیرون افتاد...همین است دیگر؟وقتی کس...
:( - تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 5:39
هی نوک زبانم میاید که به مامان بگویم اینقدر نگران نباش...این بار اولی نیست که من بخاطر خودم بودن پس زده شده ام...بعد هی میگویم شاید غصه اش بیشتر شود...باز هیچی نمیگویم...هی بلند میگویم نمیخواهم به هیچ چیز فکر کنم و هی تندتر گام برمیدارم...هی بی حوصلگی و غمهایم را ربط میدهم به بالا پایین شدن هورمون ه...
تجربه :) - تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 5:38
این جناب همکلاسی به شدت معتقد است که در اخر اسم ما روی این مقاله نمی اید و جز رزومه ما محسوب نمیشود علیرغم تمام وقتی که روش گذاشتیم....با اینکه همون موقع بهش گفتم اره راست میگی بعید هم نیست اما پیش خودم فکر کردم درسته که خیلی دردناکه که ادم رو نبینند و تمام زحمت های ادم به فنا بره اما خب به همین میگ...
بعدا بندازشون دور! - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 18:48
ادمایی رو که وقتی خیلی زندگی فشار اورده و تنهایی داره باهاتون کشتی میگیره انتخاب کردید بعدا بریزید دور....نگهداشتنشون مثه نگه داشتن نصف ساندویچ بدمزه ایه که وقتی خیلی گرسنه بودید خریدید....این ساندویچ یه روز ته یخچال خراب میشه روزگارتونو خراب میکنه از ما گفتن بود xa0 ***یه نکته خیلی مهمی که هست دور ...
دقیقا سر راه پله!!!! - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 18:48
اینقدر دلم میخواست امروز اینهمه حفاظ و پرده و غریبگی بینمون نبود دستشو میگرفتم می بردم می نشوندمش وسط همون درختای دانشگاه و بهش بگم حرف بزن ببینم چی میگی یه جمله گفتی از ظهر تا حالا داره تمام مغز منو و باورای منو عین خوره میخوره و میره جلو !!!! ممکنه دلیلی نباشه!!!!
یاسی..ادامس خرسی...و... - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 18:48
یه چیزایی باید اینجا ثبت شه...تو دیوونه خونه ام...امروز دقیقا همون حس 7سال پیشو داشتم...وقتی ادامس خرسی پخش میکردیم...یاسی بود...یه کار عجیب...و قیلفه یاسی وقتی اونقدر محکم یه کار عجیبو انجام میده که بهش قبطه میخوری...میدونی فارغ از اینکه جسارت کاری که خیلی وقت بود میخواستم بکنم و میترسیدمو بهم داد ...
شیر نسکافه غلیظ با بخار روش - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 18:48
امروز عصر که از خواب بلند شدم یاد اون روزهای کوتاه پاییزی و زمستونه ای دوران مدرسه افتاده بودم...اون روزایی که وقتی از خواب بلند میشدی نمیدونستی کی شب شده هیچ اتفاق استرس زا و تلخی نبود بلند میشدم عصرونه میخوردم وبعد کیف مدرسمو باز میکردم و شروع میکردم به انجام تکالیف مدرسه ام بدون استرس و دغدغه و ت...

برچسب‌های مرتبط

تجربه مرگ | تجربه وعد البحرى | تجربه چیست | تجربه رانندگی با دنا | تجربه های قرآنی | تجربه سهله | تجربه وعدت | تجربه رانندگی با رانا | تجربه گرایی | تجربه های زندگی