در پانسیون درمانگاه روستایی نشسته ام، ساعت از یک نیمه شب گذشته است، امشب یک شب عادی بود، نماز خواندم و بعد از نماز انگار چیزی در سرم ترکید، عصبانی خسته و بی انگیزه.در زمان حاضر با تنها دوست صمیمی زندگیم رابطه ی چندین ساله ای را تقریبا تمام کردیم.
و من عصبانی نبودم هیچ حسی نداشتم.دیروز با مادرم بحثم شده بود سر مذهب!و امشب فکر کردم هیچکس من را بخاطر خودم دوست ندارم.اصلا کسی نمیگوید بیا من تو را همینطوری دوست دارم.تو همین شکلی برای من عزیزی.مادرم تا وقتی من مذهبی هستم دوستم دارد.همسرم...( از این
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
من قوی بودم، به اندازه خودم قوی بودم اما تو میزدی که بشکنم، حتی وقتی دیدی آقای یعقوبی آمد یقه ات را گرفت که نزن رها کن بیشتر زدییا حتی وقتی فهمیدی شکستم باز هم زدی چرا؟ چون فکر کردی کتک خوردی؟ از کی از من؟ تو خودت را هم میزدی در آن حال و هوای عاشقی به خودم میگفتم خودش را میزند که دردش بگیرد که عذاب وجدان نگیرد از اینکه من دردم میگیرد
بعد فهمیدم نه این زدن ها عادت توستیک روز در مستی و راستی گفتی که میزدی چون از بچگی یاد گرفته بودی باید بزنی. چون همه بچه محل ها میبردنت برای دعوا، با اینکه قلدر
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
خون همه جا رو گرفته بود...خودش هم فکر نمیکرد روحش اینقدر خون داشته باشه... ریخته بود همه جا، ملحفه رو تازه شسته بود حالا پر از خون بود. قبلاً هم روحش زخمی شده بود خون اومده بود ولی نه اینقدر، پانسمان کردنش خوب بود شغلش بود به هر حال سریعتر زخم رو میبست که کسی نفهمه روحش خراش برداشته، خراش که نبود زخم عمیق جراحی بود هر بار اتاق عمل لازم میشد اما بلد بود به روی خودش نیاره پانسمان میکرد و قد علم میکرد که کسی نفهمه، عار بود براش اون که زخمی نمیشد قوی بود و مستحکم.اصلا مگه کسی تا حالا شکستنش خورد ش
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
خشمه،خودم میدونم از اون ته مه ها میاد بالا و تا وقتی میرسه بالا دیگه غم شده دیگه خشم نیست. وقتی خشمه انباشته است مثل یه حبه همینطور که میاد بالا بزرگ و بزرگتر میشه پهن میشه زیاد میشه مثل آب میشه یا چادر نماز بزرگ مامان وقتی بچه بودم و توش گیر میکردم یا اون ملحفه رختخواب پیچ ها که وقتی وسطش گیر میوفتادم حس خفگی بهم دست میداد.آره دقیقا خفگیه.
تقلا میکنم ازش بیام بیرون، نمیشه دست و پا میزنم.یهو میام بیرون یه نفس عمیق میکشم هوا رو فرو میدم داخل و میبینم ریه هام داره دوباره کار میکنه دوباره شده یه
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
من مینویسم سردرد تو بخوان افسردگی فصلی من مینویسم بی حوصلگی تو بخوان حملات اضطرابی من میگویم غبطه به گذشته و تو بخوان خستگی من مینویسم...
نوشته های سالها پیشم رو که میخونم میبینم اون موقع ها چقدر کلمه ها تو مشتم بودن و حالا هیچی تو مشتم نیست.هیچی
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
همه ی عمر تشنه ی درک شدن بودم و ای وای که نفهمیدم امکان پذیر نیست،هیچگاه و هیچ آدمی توان اینکار رو نداره...جز یه نفر،مامانم که سالهاست یاد گرفتم هر چیزی رو براش نگم که غصه بخوره...
برام عجیبه که هنوز همه ی اعضای خانواده ی یار میان پیش مامانشون و از همه چیز گله میکنن...من سالهاست یاد گرفتم یه لبخند پهن بزنم رو صورتم تا کسی نفهمه تو دلم چی میگذره مخصوصا مامانم...
دلم گرفته و هیچ کس نیست و من همیشه جزیره ی تنهایی باقی میمونم.همیشه...
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
برچسب:
نویسنده: علی اکبری