خرید بک لینک
امروز عصر که از خواب بلند شدم یاد اون روزهای کوتاه پاییزی و زمستونه ای دوران مدرسه افتاده بودم...اون روزایی که وقتی از خواب بلند میشدی نمیدونستی کی شب شده هیچ اتفاق استرس زا و تلخی نبود بلند میشدم عصرونه میخوردم وبعد کیف مدرسمو باز میکردم و شروع میکردم به انجام تکالیف مدرسه ام بدون استرس و دغدغه و ترس از شدن و نشدن و رویا و ارزو و طعم تلخ و شیرین...چه روزهای خوبی یود نوجوونی اروم و بی دغدغه ای بود نه تلگرام بود نه واتس آپ نه دنیای مجازی ای بود نه ادم های مجازی ای خودمون بودیم و کتابامون و لبخندای دانش آموزیمون....زمان ما داف و شاخ نبود دغدغه عکس با رتریکا هم نداشتیم...واقعا 15ساله بودیم و تو دنیای 15 سالیگمون غرق...اصلا یادم نمیاد دغدغه ای جز تکالیف فردا داشتیم یا نه :) امروز عصر حس و حالم مثه روزای 14 15 سالگیمه حالم خوبه...اصلا فقط کم مونده یاسی یا نوشا زنگ بزنن یه تیکه از کافه پیانو یا عقاید یک دلقکم بخونن که مطمئن بشم خدا یه امروز عصر زمان رو برگردونده به 7 8 سال پیش

اومدم اینجا نوشتم چون اینجا نوشتن هم مال همون عصرای نوجوونی بود...اینجا و بعدا ها یکمی فیس بوک تنها دنیای مجازی روزهای نوجوونی ما بود و چقدر خووب بودن اون روزایی که تو کامنت ها وقالب های بلاگفا نوجوونی میکردیم...

بعدها وبلاگ ها هم با گذر من از اون روزای خوب بزرگ شدن...دانشجو شدن تلخ شدن پر شدن از تنش و استرس های دنیای ادم بزرگا...

همیشه غصه میخورم واسه این 14 15 ساله های الان که عصرای نوجوونیشون بجای چلچراغ و کافه پیانو و عقاید یک دلقک پر شده از اینستا و تلگرام و واتس آپ...ما واقعی می خندیدیم به عکس های اینستا هم حسادت نمیکردیم گیر این رل های اینستایی و پروفایل های تلگرامی نبودیم...

شاید بعدا ها یه 14 15 ساله امروزی بیاد یه جایی که 7 8 ساله بعد قدیمی شده بنویسه دلم میسوزه واسه 14 15 ساله های امروزی:))) کی میدونه؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 18:48

صفحه بندی