روز29شهریور بود سالی که میرفتم دوم دبیرستان که کیانا دوست صمیمی اون سالها زنگ زد و گفت که داره از این نمونه دولتی میره نمونه دولتی یه ناحیه دیگه و زنگ زده بود که به من بگه که شوکه نشم...یادمه که خونه خاله ام بودم و یادمه که چقدر گریه کردم و فردا صبحش مامانم از 8صبح رفت تا 12 بعد از ظهر هم کارهای اداری منو کرد و عصر و فرداشم تا 10 11 شب تمام لباس فرم فروشی های شیرازو گشتیم (آدم چه کارای واسه بچه اش نمیکنه) و با اونهمه سختی من 1مهر دانش آموز مدرسه جدید بودم...و الان به جرات میگم بهترین سالهای تحصیلم همون دوسال مدرسه آل محمد(ص) بود.
حالا وضع بلاگ و بلاگفا شده مثه وضعیت مدرسه قبلی و بعدی من...اون موقع که بلاگفا ترکیده بود من اونقدر از نظر روحی درگیر کنکور و مشتقاتش بودم که اصلا نفهمیده بودم و هی صبر کردم تا درست بشه و خب تقریبا اون یه سال وبلاگ از زندگیم حذف شد تا اینکه بعدا فهمیدم بلاگفا چقدر از کاربراشو از دست داده و الان همه ی اون همسایه های بلاگفا چند سالی میشه که تو بلاگ سکنا گزیده اند و همه دور همه جمعند و خوش میگذرونن...
راستش رفتن برای من سخته مگر یه انگیزه خیلی قوی پشتش باشه...
پیشنهاد شما چیه برای انتقال دیوانه ی 8 ساله ی بلاگفا به بیان؟
برچسبها:
خاطرات,
نظرخواهی
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
تاريخ: جمعه
12 خرداد
1396 ساعت: 22:36