
با اینکه خیلی وقته دیگه کوچ کردم به تلگرام و دوستای تلگرامی رو خیلیاشون رو از همینجا بردم اما انگار عصرهای پاییز رو باید تو وبلاگ نوشت...به یاد عصرهای پاییزی مدرسه که تنها راه من و دنیای بیرون همین صفحه سفید بلاگفا بود.اینجا اولین بار چیزهایی خارج از کتاب و تست و مدرسه تیزهوشان و خونه ی کاملا پاستوریزه مون رو دیدم.اینجا زندگی کردم با آدمها.چیزهای مختلف دیدم،جنس مخالف رو شناختم دوستی های مختلف پیشنهاد های مختلف آدم های مختلف...برای دختر پونزپه ساله اون روزها اینجا دنیای بیرونی بود که غریبه ها میومدن توش و میرفتن.از روزهای خوب و بدش میگفت و از روزهای خوب و بد آدمها میخواند. امروز عصر که فکرم هزارتا جا میرفت و میومد و دارم لپ تاپم رو خالی میکنم تا برنامه های مطب تازه تاسیسم رو روش بریزم و آماده...
ادامه مطلب
اینجا چه جای خوبی بوده و یادم رفته است اینجا میشود هزار چیز نوشت و تیک انتشار موقتش را بزنی تا به وقتش منتشر کنی یا اصلا منتشر نکنی و بماند برای خودت و دل تنگت...که یادت بماند آن روز صبح با بغض عمیق در گلو بعد از یک شب تا صبح نخوابیدن و معده درد های عصبی و تحمل هزار فکر چه چیزهایی برای خودت نوشتی و برای خودت نگه داشتی که مبادا باز هم کسی بفهمد در مغز خسته آت چه میگذرد...این حس که من در همه روابطم شکست خورده ام هر روز مثل خوره مرا میخورد.فکر میکنم نه رابطه های قبلی قابل نگه داشتن هستند نه رابطه های جدیدی که ساخته ام عمرشان طولانی میشود و نه دیگر میشود دوستی ای ساخت که بتوانی بهشان بگویی من از اینکه بخاطر احساس گناه همه ی عمرم را زندگی کرده ام خسته ام...در تمام روابطم این احساس گناه و عدم اعتم...
ادامه مطلب
ما میراث خوار زور و جبر و سکوتیم.و لعنت به ذهن های کرم خورده و بیمار.+یار اومد،خوشحالم از دیدنش اما متاسفانه عامل خرابی حالم فقط هر روز شدیدتر میشه...یار هم در برابر زور و جور توانی برای مقابله نداره،جز سکوت و سازشو بچه ی ما حتما مجموعه ای ایست از سکوت و سازش...تپش قلب،دست های یخ کرده،حال خراب،بی خوابی و کابوس دیدن تا خود صبح حاصل تلاش های اوست.کاش راه فراری بیابم....
ادامه مطلب
رویاهایم گم شده است؟کسی این حوالی یک کیسه رویا که پر بود از جوانی و تجربه رفتن ورسیدن ندیده است؟آنقدر در حال زندگی کردن را آموخته ام و نگاهم را از گذشته بریدم که نمیدانم در کدام پیچ گذشته،در کدام گذرگاه رویاهایم از دستک افتاده است و سالها بی ویا زندگی میگذرانم...هرچند که سبک بال است اما خب رویای من را ندیده اید؟...
ادامه مطلب
وقتی قضیه پهباد و موشک امریکایی مطرح شد و داغ بود،یار ایران نبود.و از اون ادمهایی هست که بی شائبه به وطنش عشق میورزه...باهم صحبت میکردیم و به شوخی میگفتم بعله دیگه اینجا جنگ بشه شما که دوووری و جات را...
ادامه مطلب
بعد از تعطیلاتی بس طولانی آمدم تا یک پست طولانی بذارم اما کلا روایتم ضعیفه در نتیجه یه پست مخاطب طور میذارم و بعدا به تفصیل به شرح ماوقع میپردازم!۱)اینکه ممنون بابت کامنت های احوالپرسی و سیل و امثاله...
ادامه مطلب
همون موقع که دست بی رمق و سرد من رو گرفته بودی تو دستای گرم و مردونه ات و نوازش میکردی و تو چشات یه غمی بود که میدیدیم و میخواستم نبینم...همون موقع داشتم تک تک حرکات دستت رو تو حافظه ی دستام میسپردم برای سه ماهی که نیستی...پ.ن:کی بود همیشه دلش میخواست زندگیش کلیشه ای و مثه همه نباشه؟پ.ن۲:یکم زندگیم بیوفته رو دور سابق هم کامنتارو جواب میدم هم بیشتر مینویسم،مرسی که هستید و هنوز به خونه ی خاک گرفته ی من سر میزنید:)...
ادامه مطلب
من همچنان در عجبم از آدمهایی که بدون اطلاعات و مهارت شروع به انجام کاری میکنن حالا هر کاری یا هر مرحله ای از زندگی! از زندگی چی میخوایم رو که دیگه میدونیم ان شاالله؟ آره؟ پ.ن:حالا بعدا راجع به این پست مفصلا توضیح میدم اگر گنگ و ناخوانا بود:)...
ادامه مطلب
در اوج نوجوانی بودم،یک روز که در تختم دراز کشیده بودم و باران می آمد،شدید.یک نفر پیام داد که نمیشناختمش از آن مکالمه های دیوانه بازی آمیخته از شعر و جهان بینی،نوجوان بودم و دیوانه با یک نفر پیامک بازی...
ادامه مطلب
میترسیدم نگم دیوونه ام بعدا شوکه بشه دیدم بررسی از مرجع دیوانگی طبق کپی رایت تو خونش بوده که من رو پیدا کرده......
ادامه مطلب
باید بنویسم که دیروز را خوش گذراندم در دو جای خوشکل در اردیبهشت خوشکل و گرم شهرم وقتی حال جسمانیم رو به مرگ میرفت دو نفر را دیدم که خب معلوم است که مرهمند...معلوم است که خیلی خوبند که اگر دنیای من چند ضلع و زاویه داشته باشد این دو حتما جز زاویه هایش هستند و اینکه یک زاویه دیگر از همان شهر منفور یکدف...
ادامه مطلب
این دانشگاه جدید یک ویژگی منحصر به فرد که دارد آسانسورش هست...آسانسورش احتمالا چند سالی از ما بزرگتر است و ما جوجه دانشجو ها واقعا باید احترام سنش را نگه داریم...راستش ابهتی دارد که حتی مسئولین هم جرات نکرده اند به حریمش وارد شوند و نهایت کاری که برای این جوجه دانشجو ها در برابر آن بزرگ انجام داده ا...
ادامه مطلب
این جناب همکلاسی به شدت معتقد است که در اخر اسم ما روی این مقاله نمی اید و جز رزومه ما محسوب نمیشود علیرغم تمام وقتی که روش گذاشتیم....با اینکه همون موقع بهش گفتم اره راست میگی بعید هم نیست اما پیش خودم فکر کردم درسته که خیلی دردناکه که ادم رو نبینند و تمام زحمت های ادم به فنا بره اما خب به همین میگن تجربه! امروز برای چندمین بار بدون اینکه فکر کنم حرف مامانمو گوش دادم و تو دردسر افتادم و خب وقتی بهش گفتم که چکار کردم و چقدر اضافه تر راه رفتم و...گفت یعنی اینقدر حرفگوش کنی؟ و خندید و من حس بچه کلاس اولی ای داشتم... و بعد فکر کردم اینکه زیادی قانونمندم و برای اد...
ادامه مطلب
امروز عصر که از خواب بلند شدم یاد اون روزهای کوتاه پاییزی و زمستونه ای دوران مدرسه افتاده بودم...اون روزایی که وقتی از خواب بلند میشدی نمیدونستی کی شب شده هیچ اتفاق استرس زا و تلخی نبود بلند میشدم عصرونه میخوردم وبعد کیف مدرسمو باز میکردم و شروع میکردم به انجام تکالیف مدرسه ام بدون استرس و دغدغه و ترس از شدن و نشدن و رویا و ارزو و طعم تلخ و شیرین...چه روزهای خوبی یود نوجوونی اروم و بی دغدغه ای بود نه تلگرام بود نه واتس آپ نه دنیای مجازی ای بود نه ادم های مجازی ای خودمون بودیم و کتابامون و لبخندای دانش آموزیمون....زمان ما داف و شاخ نبود دغدغه عکس با رتریکا ه...
ادامه مطلب