خرید بک لینک
بیدار شدن رسم هرروز بود دیگر...مثل تمام روزهای عادی تمام ادمها...باز کردن این چشم ها هم عادت بود دیگر مگر نبود؟مگر همه ی ادم ها همینگونه صبح را اغاز نمیکردن؟

بیدار شده بود نگاهش را بر روی دیوار های کاغذ دیواری شده با گلهای ریز صورتی اتاق میچرخاند نگاهش از پنجره به بیرون افتاد...همین است دیگر؟وقتی کسی نخواهد نگاه کند میگویند نگاهش افتاد...نگاهش به پنجره افتاد...مثل خانه های قدیمی فیلم ها...حوض و درخت و سبز و تاب...حتما چند دقیقه دیگر هم از گوشه ای از حیاط سرو کله زنان پیدا میشد انوقت میشد فهمید انجا مطبخ خانه است...او هم حتما دختر خانه است خانه ای با کلی پنج دری های رنگ رنگی عین خانه های قدیمی...بلند میشود نگاهش را از حیاط میگیرد به سمت دستشویی راه می افتد اینجا دیگر خبری از ان خانه ی قدیمی و لوکیشن قشنگ نیست اینجا دیگر میشود مثل فیلم های خارجی اتاق مستر سرویس در اتاق است با اینه ای که از همیشه تمیز تر است.سرویسی با کاشی های صورتی که با جاصابونی و حوله ست است...پوزخند کجی میزند از این رنگ و به بیرون میخزد خزیدن که نه یکجور فرار از آینه ی دستشویی است ...او جز خوش شانس هاست که آیینه دارد که لیوان چینی دارد که میتواند با چای ساز برقی اش هر صبح چای بسازد!!او خوش شانس است که هنوز اینها را دارد.

این قسمت اتاق شبیه اتاق دخترک های لوکس و لوس سریال های ایرانی است با تجهیزاتی که اصلا چرا باید در اتاق یک دختر لوکس و لوس باشد؟مثل همین چای ساز و یخچالی که مثل یخچال هتل ها هرروز پر میشود از شکلات های خارجی و نوشیدنی های مجاز و چیز هایی که بعید به نظر میرسید دخترک نگاهی هم به انها بیاندازد همان چای چایساز پز را ترجیح میداد.مراسم صبحش را که تمام کرد در اتاقش را باز کرد باز هم راهروهای لوکیشن فیلم های دهه 70 سینما راهرو های نیمه تاریک و رنگ گچی سفید روی دیوار.اینجا هر دری را که باز میکنی وارد یک زمان میشوی این خانه عین ماشین زمان است از حیاط مطبخ دار یکدفعه پرتت میکند به لوکس ترین خانه های پایتخت کسی چه میداند...شاید در بعدی را که باز کنی پرت شوی در اتاق پیرزنی که سالهای زیادی است نشسته بر صندلی رو به حیاطش و بافتنی می بافد برای که برای چه شاید خودش هم دیگر نمیداند فقط هر صبح میلش را که پیدا میکند می بافد و صبح فردا باز بافتن را از نو اغاز میکند و این راز سر به مهر میماند که چرا این بافتنی هیچ وقت تمام نمیشود زمان در این اتاق متوقف شده است از زمانی که پیرزن مادربزرگ مهربان قصه گویی بوده است تا الان که هرروز صامت و ساکت رو به در حیاط مینشیند و میشود گمان برد منتظر شخص مرگ است انگار در این سن انتظار چیزی بغیراز مرگ بیهوده است.

از سکوت اتاق استفاده میکند اینجا نمای بهتری دارد برای کشیدن هرروز وسائلش را به اتاق پیرزن میبرد شروع میکند به کشیدن اینجا مسلط تر است به حیاط اما هیچگاه طرحی از نخوت به جا مانده در نوستالژیک حیاط نزده است.اینجا میکشد انگار محکوم است به کشیدن...انقدر که دیگر رنگ و روغنش تمام شود که دیگر نایی برای کشیدن نداشته باشد باز به عادت هرروز این وسائل را جمع میکند میرود اتاقش بوی غذای خانگی از همان پشت در به مشام میرسد در اتاق را که باز میکند میفهمد سینی غذا خیلی وقتی نیست که برروی میز تک نفره ناهار خوریش جا خوش کرده است هنوز گرم است.هنوز از دهن نیوفتاده ...پوزخندی در ذهنش نقش بسته است وسایل را میگذارد بدون انکه به ایینه دور صورتی نگاهی بیاندازد دستش را میشورد و باز فرار میکند از ان محیط صورتی از ایینه دور صورتی بدون انکه تصویر درون ایینه را دیده باشد یا بخواهد که درخاطرش ثبت شود مشغول غذایش میشود عادت در سکوت غذا خوردن را نتوانسته دور بیندازد صدای اهنگ تند اتاقش را پر کرده است انقدر که حتما الان در اتاقش زده شود همراه با اعتراض...هرچند که اینجا دیگر مکانی برای اعتراض نیست همه به این سکوت وهم انگیز زندگی تن داده اند...

ادامه دارد

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 3:54

صفحه بندی