میدانید که دیگر حرمت ها شکسته شده و این جوجه دانشجو ها احترام بزرگتر ها را رعایت نمیکنند مثلا دوستانی که هنوز به شعر دخترا بادکنکند و میترکند قائلند گاهی در این پیر دنیا دیده حرکاتی نشان میدهند که از خشم به خود بلرزد و دختر ها هم که واقعا این روزها بادکنکی شده اند جیغ میزنند...راستش دیوانه کمی از این قاعده مستثناست روزهای اول اعلام کردم که من از مردن نمیترسم و حالا باید تمام شوخی های... دوستان را تحمل کنم چون میدانند که من نمیترسم و هرکار محیر العقولی من جمله پریدن در آن اتاقک پیر و رنجور بخواهند میتوانند انجام دهند...از اینها که بگذریم این دوست پیر و با ابهتمان وقتی این ۶ طبقه را بالا میرود تمام پنجره ها و گاها دیوار ها از ابهتش به خود میلرزند و ما هر لحظه گمان میبریم که الان است که سر تعظیم فرود بیاورند در مقابل آن یگانه پیر دانا....
یکبار که دیوانه به این سعادت نائل گشت که تنها سوارآسانسور دانشکده شود در طول مسیر ۶ طبقه ای که خب با ملاحظه ی سن و فرتوتیت آسانسور شما ۱۶ طبقه را متصور شوید داشت فکر میکرد که واقعا چقدر از مرگ میترسد و واقعا اگر الان این بزرگ خسته شود و در اوج به سقوط بیانجامد دیوانه تا کجا از وحشت مرگ دور است...راستش آنقدر در فکر بودم که آسانسور با شدتی ناگهانی ایستاد و من در کمال خرسندی به عدد ۶ روی مانیتور زل زده بودم...
ما همه از مرگ میترسیم فقط به فراخور دلبستگی ها شدت ترسمان فرق میکند و باقی همه شعار است...
این آسانسور جهت تست آزادگی دانشجویان جامعه آنجا قرار داده شده است که هر روز چند بار درک کنند که مرگ چقدر نزدیک است و در خلق و خوی خویش کمی تجدید نظر کنند و شما میدانید که مسئولان دانشگاه در پشت تمام عملکردهایشان رشد علمی و معنوی دانشجویان نهادینه شده است باشد که ما پند گیریم و رستگار شویم...
برچسب:
نویسنده: علی اکبری