خرید بک لینک
یکی بود یکی نبود سالها پیش یه دختر خانم کوچکی بود که تابستان ها به محض تمام شدن امتحانات مدرسه (ما اون موقع دبستانم امتحان داشتیم مثه حالا خیلی خوب و عالی نبودیم،ما واسه 0/25 زحمت میکشیدیم) راهی کانون پرورش فکری میشد خب اونجا خیلی از مهارت ها رو تجربه کرد و یکجورایی استعداد شناسی بود دقیقا همون چیزی که در مدارس ما جایش خالی است ما اونجا نقاشی میکشیدیم سفال کار میکردیم تمرین نویسندگی میکردیم رونامه دیواری درست میکردیم و در راستاش کار گروهی رو یاد میگرفتیم(یکدفعه یادم افتاد به اون دفعه که بخاطر پیدا نکردن مقوای بزرگ مشکی گفتم مقوای سفید بگیریم و مشکیش کنیم که بعدا بخاطر خراب کردن مقوا مجبور شدم برم مقوا مشکی بخرم و هنوزم ناراحتم) اتاق نجوم داشتیم و تئاتر و بحث آزاد عروسک سازی کار میکردیم و کلاس قصه گویی داشتیم!!که خب بعدا هرکس به فراخور علاقه و استعدادش تخصصی یک کلاس رو ادامه میداد مثلا یادمه ما دیگه این اواخر که جز رده های د و ه محسوب میشدیم رسیده بودیم به کارگاه داستان و تابلوی سفالی که ترکیبی با کنف بود هنوز بعد گذشت 7 سال و این حدود رو دیوار اتاق سفال کانون آویزونه....ساعتای زیادی اونجا بودم از اون موقع که گروه سنی ب بودم تا وقتی ه شدم و دیگه تقریبا انداختنم بیرون از اونجا.دوست های خیلی خوبی پیدا کردم که هنوز وبلاگ یکیشونو میخونم و واقعا اون سالها رو خیلی از تصمیم های بعدی زندگیم تاثیر داشت که بماند...

حالا اینهمه از کانون و پرورش مهارت ها گفتم که بگم دلم یک کانون بزرگانه میخواهد که منو توش راه بدن.احساس میکنم هیچ مهارتی ندارم جز درس خوندن :/ ندارم و از این حجم بی مهارتی در حال کلافه شدن هستم.

پیشنهادی ندارید؟؟؟؟


برچسبها: حال این روزهای من, خاطرات, نظرخواهی

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی