حرفهايي از جنس ديوانگي

متن مرتبط با «تجربه های زندگی» در سایت حرفهايي از جنس ديوانگي نوشته شده است

خدای این روزهای من

  • نیلوبلاگ

    این روزا دلم میخواد فکر کنم خدا همه ی بنده های دیگه شو گذاشته و صف انتظار و نشسته فقط و فقط به حرفای من گوش میدهبه حرفای من که این روزا اینقدر مستاصلم،اینقدر بهم ریخته ام و تنها کسی که میتونه نجاتم بد...

    ادامه مطلب
  • بزرگ شدن های یکدفعه ای!

  • نیلوبلاگ

    مادرجونم این روزا حالشون خوب نیست...بیماری پیشرفت شدید داره.خیلی شدید.خیلی روزا پیششون هستم و اینقدر نزدیک بودن بهشون وابستگی رو داره لحظه به لحظه بیشتر میکنه...کمتر از دو ماه دیگه قراره عروسی بگیرم و...

    ادامه مطلب
  • من،جمع های دوستانه،دنیای مجازی و هزار حرف دیگر!

  • نیلوبلاگ

    این انتهای ماه فروردین که بیمارستان شهر دانشگاهی بودیم قضیه از این قرار بود که زیاد در جمع های دوستانه بودیم،خوابگاه،دورهمی های بعد بیمارستان و...و یه چیزهایی دوباره بعد یکسال و خورده ای دور بودن از ا...

    ادامه مطلب
  • چالش پست های ده سال پیش

  • نیلوبلاگ

    ۱۳ دی امسال وبلاگ من ۹ ساله شد پست ده سال پیش ندارم که به سنتی که شباهنگ پا نهاده عمل کنم اما امشب که خیلی حالم بده و داغونم و خوابم نمیبره و .... داشتم به پست های قبلیم نگاه میکردم یه پست پیدا کردم ک...

    ادامه مطلب
  • و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت پیداست

  • نیلوبلاگ

    امروز از آن روزها بود که باید تنها بودم در خانه ی شخصی خودم از خواب بلند میشدم حتما بالکنی داشتم پر از گلدان های رنگی رنگی که پرده اش را کنار میزدم و میگذاشتن آفتاب کم جان زمستانی ببارد روی خانه و من ...

    ادامه مطلب
  • این صدای افتادن ظرف خاطره های من است

  • نیلوبلاگ

    یه آدمایی یه روزایی سرزده میان تو زندگی آدم،نباید باشن،نباید بیان نباید این شکلی بیان نباید یه دفعه این رنگی بشن اما میشن تو همه ی سالهای زندگیم دیدم یه چیزایی دست من نبوده.شده.شدن.رنگشون.سمتشون.حس م...

    ادامه مطلب
  • حرف های پراکنده یک ذهن آشفته

  • نیلوبلاگ

    1.مامان عادت داره همیشه و در اتفاق های مهم زندگی نیمه ی زشت لیوان رو یاداور بشه که اگر پیش اومد کمتر ضربه بخورم...خب معمولا نتیجه داده اما این منطقیی بودن و پذیرفتن و گذشتن باعث شده خیلی وقت ها خیلی ...

    ادامه مطلب
  • من و جزیره تنهایی و یک عالمه سکوت...

  • نیلوبلاگ

    من و جزیره تنهایی و یک عالمه سکوت همه اش کشک است وقتی فقط چند ساعت وقت دارم تا این مبحث لعنتی کلیه ی اطفال رو بخونم و فردا یه امتحان گند دیگه رو به کارنامه دوره فیزیوپات اتچ کنم. حالم بده؛چند دقیقه ای هست که دارم به این فکر میکنم چه کاری که با آدم ها سر و کار نداشته باشد٬با درس سر و کار نداشته باشد میتواند حال این روزها را خوب کند٬بجز کتاب٬بجز فیلم.فکر کردم بروم فردا جلسه ی کافه اقتباس فیلم دانشگاه شیراز تا طلسمش شکسته شود و بعد فهمیدم تایم امتحانات است و این هفته جلسه ندارند. کلاس های ورزش بخاطر برنامه ی بی برنامه ی دانشگاه امکان پذیر نیست. فکر کردم چیزی نمانده تا مرز افسردگی... و فهمیدم اینطور موقع ها معمولا خوشحال کردن یه آدم دیگه من رو چقدر خوب میکنه. نه با روش سورپرایز و اینها,نه. با رو...

    ادامه مطلب
  • گاهی به کتاب هایت نگاه کن...

  • نیلوبلاگ

    اصولا در بازی های وبلاگی شرکت نکردم اما این یکی حسابی وسوسه ام کرد دست پری داشتم و میتوانستم حسابی قوی وارد شوم هرچند که من خیلی کتاب هدیه گرفتم و هدیه دادم اما فقط همین تعداد اندک صفحه اولشان یادگاری داشت هرچند که من میدانم هرکدام را چه کسی هدیه داده است و چه چیزی موقع هدیه دادن گفته اند حتی کتاب اتاق آبی سهراب را که مادربزرگم برایم خریده اند و گفتند یادت باشد چیزی برایت بنویسم در پروسه این بازی دیدم فراموش کرده ام بدهم تا بنویسند و تا دیر نشده باید این کار را بکنم حتما! یا مثلا محاکمه فرانتس کافکا که برای تولد یاسی خریدم و بهش کادو دادم اما الان چند سالی...

    ادامه مطلب
  • بقیه های زندگیتان را مشخص کنید!

  • نیلوبلاگ

    میدانید راستش من همیشه سعی کرده ام سرم را از زندگی "بقیه" بیرون بکشم و بیندازم در زندگی خودم چون آدمهای دیگر را نمیدانم اما زندگی من آنقدر برای سر خودم جا دارد که نخواهم سرم را هی در زندگی این و آن فرو ببرم... اما مشکلی که پیش می آ ِید این است که این "بقیه" ها شامل چه کسانی میشود...این را دیشب فهمیدم وقتی دیدم نه تنها سرم را در زندگی میم کرده ام بلکه دارم مو به موی دوست مشترک دیگر را هم در زندگی میم فرو میکنم! یعنی داشتم میگفتم اینطور شده بعد هی ادامه نمیدادم بعد دوباره نگرانی از معده ام شروع میشد تا زبانم میرسید و هی جزئیات بیشتری را تعریف میکردم...هرچقدرم این و آن بگویند بابا این آدم خودش م...

    ادامه مطلب
  • خون های دلمه شده را کسی جمع نکرد.

  • نیلوبلاگ

    چنگ می اندازد مثل صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه درد میگیرد از زیر انگشت هایش خون فوران میکند خون میریزد و روح درد میکشد صدا نیست درد و خون است که میریزد که درد میکشد برای پاک شدن کدام ایین بود که درد را نماد پاکی میدانست میخواهد درد بکشد بیشتر فرو میبرد انگار ته مانده های مغزش هم دارد پاک میکند زیر ...

    ادامه مطلب
  • تجربه :)

  • نیلوبلاگ

    این جناب همکلاسی به شدت معتقد است که در اخر اسم ما روی این مقاله نمی اید و جز رزومه ما محسوب نمیشود علیرغم تمام وقتی که روش گذاشتیم....با اینکه همون موقع بهش گفتم اره راست میگی بعید هم نیست اما پیش خودم فکر کردم درسته که خیلی دردناکه که ادم رو نبینند و تمام زحمت های ادم به فنا بره اما خب به همین میگن تجربه! امروز برای چندمین بار بدون اینکه فکر کنم حرف مامانمو گوش دادم و تو دردسر افتادم و خب وقتی بهش گفتم که چکار کردم و چقدر اضافه تر راه رفتم و...گفت یعنی اینقدر حرفگوش کنی؟ و خندید و من حس بچه کلاس اولی ای داشتم... و بعد فکر کردم اینکه زیادی قانونمندم و برای اد...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    تجربه مرگ | تجربه وعد البحرى | تجربه چیست | تجربه رانندگی با دنا | تجربه های قرآنی | تجربه سهله | تجربه وعدت | تجربه رانندگی با رانا | تجربه گرایی | تجربه های زندگی