هی نوک زبانم میاید که به مامان بگویم اینقدر نگران نباش...این بار اولی نیست که من بخاطر خودم بودن پس زده شده ام...بعد هی میگویم شاید غصه اش بیشتر شود...باز هیچی نمیگویم...هی بلند میگویم نمیخواهم به هیچ چیز فکر کنم و هی تندتر گام برمیدارم...هی بی حوصلگی و غمهایم را ربط میدهم به بالا پایین شدن هورمون هایم و اصلا اصلا هم ربطی به تنهایی و تحقیر و تمسخر و پس زده شدن ندارد هیچ ربطی به حال بهم خوردن از انتخاب ادم های اشتباهی ندارد....
حال من خوب نیست لطفا دلیلش را نپرسید...کاش میشد این جمله را روی پیشانی بنویسم.
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
تاريخ: دوشنبه
10 آبان
1395 ساعت: 5:39