یه چیز دیگه که تو این دخترکوچولوهای ورزشکار هست آپشن لوس بودنشون هست یعنی من با همین چشمان خودم دیدم که 3بار در یک دقیقه هی به مامانش گفت شربت میخوام و همین که شربت رو میخورد و مامانش بطری رو میگذاشت تو کیفش دوباره تکرار میکرد من نمیدونم...شاید برمیگرده به اینکه من آپشن لوس شدن رو نداشتم و خیلی نمیتونم درکشون کنم...کاش این دختر کوچولوهای بداخلاق بعدا نوجوان های بداخلاقتر نشن بعدا جوان های بی حوصله که همه چیز برایشان باید فراهم باشد و در آخر هم لبخند نزنند بعدا به مادران خمود و بداخلاقی که نسلی بداخلاقتر رو رشد بدن... کاش یه طوری خنده رو بهشون برگردونیم
پ.ن:یه حرفی خیلی تو دلم مونده:همه متفکر را رو تشویق میکنن اما اونایی که فکر نمیکنن ارزشمندترن آیا این ربطی داره به عوض شدن ارزش ها و ضد ارزش ها؟
دیوانه نوشت:کاش این بلاگرها تو دنیای واقعی بودن...قضیه چیه که مثل بلاگرهای مجازی تو دنیای واقعی پیدا نمیشن؟اینجا همه یه شکل دیگه ان یا دور و بر من بلاگر نیست؟
بعدا نوشت:اینجا هم همه یه شکل دیگه نیستن اینجا تو دنیای وبلاگا هم آدما همونقدر غیر قابل پیش بینین که بیرونن...اینجا هم باید راه سکوت و تنهایی رو پیش بگیرم...هرچند که خیلیم مهم نیست
برچسب:
نویسنده: علی اکبری