باید بنویسم که دیشب راهم را کج کردم دور کردم و آنهمه در آن خیابان تاریک پیاده رفتم تا دیوانگی کرده باشم آن آشنای منفور غریبه را که ندیدم اما داشت به سرم میزد بروم و بگویم با مهندس... کار دارم دوست داشتم ببینم چکار میکند اگر آدم های دور و برش بفهمند اونی نیست که نشون میده بلکه برعکسشه....
باید بنویسم که ممنونم از وای فای و نت خط که یکدفعه شورش کردند و نگذاشتند آن چت بی موقع و بی معنی ادامه پیدا کند...
باید بنویسم که امروز وقتی یک تکه از وبلاگم را برای استاد اسکرین گرفتم تا بفهمد من بی تجربه حرف نمیزنم یکدفعه گفت این متن از کیه و من چقدر ذوق زده شدم وقتی گفت فکر نمیکردم اینقدر خوب بنویسی...حالا درست است که اغراق بود اما من را ذوق زده کرد...
باید بنویسم که وقتی فهمیدم کتاب چاپ کرده و حتی در نمایشگاه امسال کتاب دارد ذوقم بی حد و حصر بود ولی بعد گریه کردم...تا حالا اینطوری وسط ذوق از شدت دلخوری گریه ام نگرفته بود...
باید بنویسم که جزوه ی کلیه منتظرم است تا من بروم و بخوانمش ولی من الان حوصله حفظ کردن نام بیماری ندارم...این را خیلی هم نباید مینوشتم ها ولی نوشتم دیگر...
اینقدر از اونایی که تو وبشون میگن صبح رفتیم فلان جا عصر اینکارو کردیم بدم میاد یعنی دقیقا از وب هایی که یک چیزی مثل پست بالا رو پست می کنن:)))
برچسب:
نویسنده: علی اکبری