امروز صبح درحالیکه به هرچه صبح شنبه و کار اداری بود بد و بیراه میگفتم و حتی آنقدر با دنیا لج بودم که مثل صبح های مسخره ی آخرین روزهای مدرسه،اولین مانتو و شلوار رو پوشیدم و بدون هیچ افزودنی ای به صورتم از خونه زدم بیرون.هوا گرم بود و من خیلی دلم میخواد یه روز از کارمندای اون دفتره بپرسم شما چهارتا چرا اینقدر وسط کار واسه هم جک تعریف میکنید میخندید؟؟؟؟ بعد باید به سرعت میرسیدم یه جای دیگه و سوار یه تاکسی شدم که اصلا بخاطر اون راننده تاکسی این پست رو نوشتم،یه راننده تاکسی که هیچی نمیگفت ولی تو پیکان قدیمیش یه طور انرژی مثبت عجیبی جریان داشت پول رو که دادم یه طور مهربانانه ای برخورد کرد که اصلا در کلمات نمیشینه و مسافر دیگه پول رو که داد اصلا بقیه شو نگرفت بعد آقای راننده با دو سه تا آرزوی خوب و لبخند ما رو راهی بقیه روز شلوغ و گرممون کرد...میخوام بگم دنیا داره رو لبخند بعضی آدم ها میچرخه وگرنه تا الان باید فرو پاشیده بود!
برچسبها:
حال این روزهای من
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
تاريخ: جمعه
12 خرداد
1396 ساعت: 22:36