خرید بک لینک
امروز از آن روزها بود که باید تنها بودم در خانه ی شخصی خودم از خواب بلند میشدم حتما بالکنی داشتم پر از گلدان های رنگی رنگی که پرده اش را کنار میزدم و میگذاشتن آفتاب کم جان زمستانی ببارد روی خانه و من آرام رو صندلی ام مینشستم و کتاب میخواندم...

بدون فکر اینکه چه مسئولیت های بیهوده ای انسان بر گردنش است...

امروز از آن روزها بود که باید "او" از خواب بلند میشد

موسیقی میگذاشت و بدون آنکه تنهایی خلسه وار من را با قدمی صدایی کلمه ای خدشه دار کند مثل یک روح مهربان که همیشه و همه جا هوای آدم را دارد در خانه میچرخید تا از فاصله ای که نه دور است نه نزدیک حضور بی حضورش را لمس کنم...

همه ی این بایدها باید میبود تا من کتابم را کنار بگذارم و پا به پای هم درس بخوانیم و بعد به چجبران تمام نبودن هایم،بودن را کنارش قدم برداشتن را نثارش کنم و بگذارم غروب جمعه از کنار ما بودن بلغزد و برود..

اما واقعیت فرسنگ ها از این قصه ی پر رنگ و لعاب فاصله داشت...

فرسنگ ها!

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: سه شنبه 25 دی 1397 ساعت: 19:22

صفحه بندی