بدون فکر اینکه چه مسئولیت های بیهوده ای انسان بر گردنش است...
امروز از آن روزها بود که باید "او" از خواب بلند میشد
موسیقی میگذاشت و بدون آنکه تنهایی خلسه وار من را با قدمی صدایی کلمه ای خدشه دار کند مثل یک روح مهربان که همیشه و همه جا هوای آدم را دارد در خانه میچرخید تا از فاصله ای که نه دور است نه نزدیک حضور بی حضورش را لمس کنم...
همه ی این بایدها باید میبود تا من کتابم را کنار بگذارم و پا به پای هم درس بخوانیم و بعد به چجبران تمام نبودن هایم،بودن را کنارش قدم برداشتن را نثارش کنم و بگذارم غروب جمعه از کنار ما بودن بلغزد و برود..
اما واقعیت فرسنگ ها از این قصه ی پر رنگ و لعاب فاصله داشت...
فرسنگ ها!
برچسب:
نویسنده: علی اکبری