خشمه،خودم میدونم از اون ته مه ها میاد بالا و تا وقتی میرسه بالا دیگه غم شده دیگه خشم نیست. وقتی خشمه انباشته است مثل یه حبه همینطور که میاد بالا بزرگ و بزرگتر میشه پهن میشه زیاد میشه مثل آب میشه یا چادر نماز بزرگ مامان وقتی بچه بودم و توش گیر میکردم یا اون ملحفه رختخواب پیچ ها که وقتی وسطش گیر میوفتادم حس خفگی بهم دست میداد.
آره دقیقا خفگیه.
تقلا میکنم ازش بیام بیرون، نمیشه دست و پا میزنم.
یهو میام بیرون یه نفس عمیق میکشم هوا رو فرو میدم داخل و میبینم ریه هام داره دوباره کار میکنه دوباره شده یه زخمی رو قلبم وقتی نفس میکشم قلبم درد میگیره، میسوزه، خیلی میسوزه خیلی خیلی درد میگیره بعد بلند میشم اتاق گز میکنم و فکر میکنم که تموم شد، الهام، ببین تموم شد.
ولی تموم نشده با هر کلمه، با هر حرف با هر چیزی حتی با نگاه کردن به تاریخ حتی اون پارک بازی اون رستوران بین شهری حتی موبایل مشکیه، همه چیز دوباره برمیگرده، حتی وقتی داره اون دفتر لعنتی ماهیانه رو پر میکنه یا حتی وقتی تو مرتب کردن اتاق چشمم خورد به لباسی که گفته بودم دیگه نپوشه.
حالم بده.
و خوب نمیشه.
وقتی تنهام میاد میشه نمک میپاشه رو زخمم.میسوزه، درد میکنه.
اذیتم.
نفس کشیدن هم اذیتم می کنه
همه چی اذیتم می کنه.
تموم نمیشه.
۶ ماه.
برچسب:
نویسنده: علی اکبری