خرید بک لینک

مادرجونم این روزا حالشون خوب نیست...بیماری پیشرفت شدید داره.خیلی شدید.خیلی روزا پیششون هستم و اینقدر نزدیک بودن بهشون وابستگی رو داره لحظه به لحظه بیشتر میکنه...

کمتر از دو ماه دیگه قراره عروسی بگیرم و هنوز هیییچ کاری مطلقا هیچچ کاری نکردم...

شش ماه دیگه امتحان پره دارم و تمام برنامه ریزی هام برای مرداد و شهریور به فنا رفت.

زندگی بعضی وقتا خیلی پیچیده میشه

خیلی...

و من گیر کرده ام وسط زندگی ای که یکدفعه, پیچیده شده و من رو بزرگ کرد...

یکدفعه,.

یک شبه

و ساعت ها داره با سرعت میره.

پ.ن:بالاخره قبل یه کلاسی که استاد نیومده وقت کردم کامنت ها رو تایید کنم و جواب بدم.

ببخشید بابت تاخیر وبازم ممنون بابت کامنت هاتون:)

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:53

صفحه بندی