و یه چیزهایی دوباره بعد یکسال و خورده ای دور بودن از این جمع به صورت اینقدر پیوسته ذهنم رو مشغول کرد مثل قضیه اینستاگرام.مثل اینکه انگار اومدن تو طبیعت که عکاسی کنن که بازی نمیکردن تا عکس بگیرن برای استوری و پست اینستاگرامشون که آدم نمیدونست چی بگه از این حجم استوری در دقیقه که آپ میشد تو این دوسال و خورده ای که از اینستا و جو اینستاگرامیون دورم یادم رفته بود این عادت های از هر استکان چایی و کیسه تخمه استوری گذاشتن رو...آدم نمیدونست چی بگه واقعا.احساس بی اعتمادی میکردی کنار آدمهایی که در واقع همنشین نبودن بلکه یه دوربین متجرک بودن که بخوان به دنیا بگن ما چیزی کم نداریم و ببینید چقدر داره به ما خوش میگذره و هی فکر میکردم از کی از کجا حرف مردم، اینکه به بقیه بگیم داره بهمون خوش میگذره بیشتر از خوش گذشتن خودمون مهم شد؟دقیقا از کجا؟
یه موضوع دیگه اینکه آدمهایی که در بهترین کافی شاپ ها و رستوران های شیراز با کلی فیس و افاده با پارتنرشون غذا خوردن حالا که خودشون اومده بودن یه شهر کوچکتر و خب به طبعش مثلا یه روز تو یه مغازه ده متری صبحونه املت میخوردن تمام مدت نگران دوستای مشترکشون بودن که نکنه خبرش به پارتنرشون برسه و آبروشون بره و من تمام مدت متعجب و با چشمانی گرد داشتم فکر میکردم اینقدر سوهان کشیدن و صاف و صوف کردن غیر طبیعی تا کجا؟چقدر باید حواست باشه "خودت" جلوی اون آدم پیدا نشه که خدایی نکرده یه وقت بدشون نیاد و بذارن برن؟ یه جای این رابطه ها عجیبه...رابطه هایی که با ماسک و نقابه که راهی برای کشف "خود" همدیگه باز نکردن و نمیکنن از ترسی که مبادا اون آدم پشت نقاب رو کسی دوست نداشته باشه...
یه چیزایی خیلی برام عجیبه!
این روزا عمیقا دلم میخواد براش رفاقت کنم بهش بگم تو این روزا که چشمات شیطنت همیشگی رو داره که خوشحالی مهمون صورت همیشه بی خیال و محکمت نیست من هستم رفیق...من هستم!
برچسب:
نویسنده: علی اکبری