در پانسیون درمانگاه روستایی نشسته ام، ساعت از یک نیمه شب گذشته است، امشب یک شب عادی بود، نماز خواندم و بعد از نماز انگار چیزی در سرم ترکید، عصبانی خسته و بی انگیزه.
در زمان حاضر با تنها دوست صمیمی زندگیم رابطه ی چندین ساله ای را تقریبا تمام کردیم.
و من عصبانی نبودم هیچ حسی نداشتم.
دیروز با مادرم بحثم شده بود سر مذهب!
و امشب فکر کردم هیچکس من را بخاطر خودم دوست ندارم.
اصلا کسی نمیگوید بیا من تو را همینطوری دوست دارم.تو همین شکلی برای من عزیزی.
مادرم تا وقتی من مذهبی هستم دوستم دارد.همسرم...( از این بخش بگذریم، که اصلا نمیدانم دوست داشتنی در میان بوده یا نه)
دوستان صمیمی ام یکی یکی تمام شدند.
خانواده همسر یک زمانی دوستم داشتند از وقتی کمی با نظراتشان مخالفت کردم همین هم تمام شد.
حس میکنم در این دنیا در کل ۸ میلیارد آدم کره زمین کسی نیست بگوید بیا من تو را همین شکلی که هستی دوست دارم.
نمیخواهم دست به اندازه هایت بزنم، نمیخواهم تغییرت دهم نمیخواهم محدودت کنم در ظرف و قالب خودم بریزمت
میخواهم همین شکلی باشی و دوستت داشته باشم.
چیز زیادی است؟ گمان نمیکنم.
*اسم پست اقتباس از شعر سهراب سپهری که میگوید شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه های میگذرد...
ممنون که هنوز اینجا را میخوانید و کامنت میگذارید.
و ببخشید که معمولا حال بدم را اینجا میآورم.
برچسب:
نویسنده: علی اکبری