خون همه جا رو گرفته بود...خودش هم فکر نمیکرد روحش اینقدر خون داشته باشه... ریخته بود همه جا، ملحفه رو تازه شسته بود حالا پر از خون بود. قبلاً هم روحش زخمی شده بود خون اومده بود ولی نه اینقدر، پانسمان کردنش خوب بود شغلش بود به هر حال سریعتر زخم رو میبست که کسی نفهمه روحش خراش برداشته، خراش که نبود زخم عمیق جراحی بود هر بار اتاق عمل لازم میشد اما بلد بود به روی خودش نیاره پانسمان میکرد و قد علم میکرد که کسی نفهمه، عار بود براش اون که زخمی نمیشد قوی بود و مستحکم.
اصلا مگه کسی تا حالا شکستنش خورد شدنش داغون شدنش رو دیده بود؟ نذاشته بود کسی ببینه برای همین هم آدمها ازش فراری بودن از کسی که همیشه بوی خون میداد ولی صاف صاف می ایستاد میگفت من خوبم آدمها بدشون میومد همه منتظر بودن بالاخره یه جا وا بده، نداده بود، وا نداده بود.
داشتم میگفتم این دفعه زخمش فرق میکرد این دفعه کل ملحفه تمیز رو خون برداشته بود این دفعه با پانسمان و چسب و بخیه درست نمیشد خودش میدونست اگر یه زخم دیگه برداره دیگه روحش میمیره اما به روی خودش نمیآورد حالا باور نمیکرد، روحش اونقدر خون داشته باشه.
روحش مرده بود.
برچسب:
نویسنده: علی اکبری