خرید بک لینک

یک شب بهاری زمستانی خیلی عادی بود اگر آقای کافی من ترکیبات نوشیدنی را مثل همیشه درست کرده بود، اگر بنگاه نرفته بودیم و دغدغه مالی فشار نیاورده بود، اگر سردرد چشم و سرم را اذیت نکرده بود اگر آن قرص کوچک آبی رنگ را نخورده بودم. دیشب هم مثل تمام شب های گذشته بود.

اما همه ی اتفاقات بالا افتاد.

و آن قرص کوچک آبی رنگ کافئین داشت.بیخوابی به سرم زد و...

بقیه اش در سرم اتفاق افتاد.تا صبح تا خود خود صبح دیگر خوابم نبرد. سردرد داشتم، گریه کردم

دراز کشیدم بلند شدم راه رفتم ظرف شستم سایت چک کردم تصمیم گرفتم رانندگی کردم جاده گز کردم آش خریدم و تصمیمم را محکمتر از همیشه گرفتم و حالا اینجا هستم.

دراز کشیده ام و فکر میکنم به جمله «عصبانیتت بیخود بود»

پس کی من و احساساتم دیده میشوند؟

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 13:10

صفحه بندی