من قوی بودم، به اندازه خودم قوی بودم اما تو میزدی که بشکنم، حتی وقتی دیدی آقای یعقوبی آمد یقه ات را گرفت که نزن رها کن بیشتر زدی
یا حتی وقتی فهمیدی شکستم باز هم زدی چرا؟ چون فکر کردی کتک خوردی؟ از کی از من؟ تو خودت را هم میزدی در آن حال و هوای عاشقی به خودم میگفتم خودش را میزند که دردش بگیرد که عذاب وجدان نگیرد از اینکه من دردم میگیرد
بعد فهمیدم نه این زدن ها عادت توست
یک روز در مستی و راستی گفتی که میزدی چون از بچگی یاد گرفته بودی باید بزنی. چون همه بچه محل ها میبردنت برای دعوا، با اینکه قلدر محل نبودی اما قلدری میکردی بعدها یاد گرفتی باید بزنی توی گوش هرکس که اذیتت کرد اصلا نه هرکس که برخلاف حرفت حرف زد
گفته بودی از یک جایی از آن نقطه صفر مرزی دیگر بچه آرام و سر به زیری شده بودی اما به خیال خودت بود همه را جمع کرده بودی برای من
که بزنی از هر دری که وارد میشدی بزنی و درد کشیدن من را نبینی چون من هم از آن بچه مظلوم هایی بودم که درد میکشیدم و خاموش میماندم که کسی نفهمید درد میکشم
تو میزدی و نمیفهمیدی چه خبر است.من میخوردم و نمیدانستم چرا میخورم.
تو میزدی و تصمیم های نوین برای زندگیت میگرفتی
من میخوردم و هیچ تصمیمی نمیگرفتم، چون یک من تکه پاره چیزی برای تصمیم گرفتن نداشت.
برچسب:
نویسنده: علی اکبری