تو همه ی سالهای زندگیم دیدم یه چیزایی دست من نبوده.شده.شدن.رنگشون.سمتشون.حس من بهشون.دست من نبوده اتفاق افتاده.
ومن تو همه ی این سالها هیچی رو فراموش نکردم.
هیچی رو.
واسه همینه که الان بلاتکلیف نشستم اینجا و نمیتونم به زندگیم عادت بدم.
چون یادم اومده تمام این سالها حسم رو به خودم و همه دروغ میگفتم.
من دروغ میگفتم.دروغ میگم.به هزار و یک دلیل به خودم از همه ی دنیا بیشتر دروغ میگم.
و اینکه آدم با خودش اینقدر رو راست نباشه درداوره
واسه همینه دلم نمیخواد یه طورایی بشه ولی چون امید ندارم زندگی اون شکلی که من میخوام بشه،پس دارم تن میدم به همین شکلی که اتفاق میوفته
دروغ نگید،نا امید نباشید،شاید یه روز زندگی مدلی که ما دوست داشتیم پیش اومد،کی میدونه؟
برچسب:
نویسنده: علی اکبری