یک لیوان سکوت و سازش با تلخی متناسب
ما میراث خوار زور و جبر و سکوتیم.و لعنت به ذهن های کرم خورده و بیمار. +یار اومد،خوشحالم از دیدنش اما متاسفانه عامل خرابی حالم فقط هر روز شدیدتر میشه...یار هم در برابر زور و جور توانی برای مقابله نداره،جز سکوت و سازشو بچه ی ما حتما مجموعه ای ایست از سکوت و سازش... تپش قلب،دست های یخ کرده،حال خراب،بی ...
مهاجرت و هزار حرف نگفته...
نوشین زنگ زد تا بهم بگه قبل رفتنش حتما همو ببینیم...و همین یه جمله شروع دلتنگی عجیبی بود که شاید آخرین باری که نوشین رو دیدم یکی دو ماه پیش بوده اما همین که میتونی زنگ بزنی بگی امروز درمانگاه من زودتر
غرنامه
همین من که ادعای استقلال و تنهیی مفرطم میشه و بلدم با تنهاییم قشنگ حال کنم بعد دو روز تنهایی و اور تینکینگ به چیزایی که حتی با تلاش هم درست نمیشه چون مقدار زیادیش دست ما نیست نگاهمو دوختم به مانیتور و
خدای این روزهای من
این روزا دلم میخواد فکر کنم خدا همه ی بنده های دیگه شو گذاشته و صف انتظار و نشسته فقط و فقط به حرفای من گوش میدهبه حرفای من که این روزا اینقدر مستاصلم،اینقدر بهم ریخته ام و تنها کسی که میتونه نجاتم بد
زیر درخت آلبالو
رویاهایم گم شده است؟کسی این حوالی یک کیسه رویا که پر بود از جوانی و تجربه رفتن ورسیدن ندیده است؟آنقدر در حال زندگی کردن را آموخته ام و نگاهم را از گذشته بریدم که نمیدانم در کدام پیچ گذشته،در کدام گذرگاه رویاهایم از دستک افتاده است و سالها بی ویا زندگی میگذرانم...هرچند که سبک بال است اما خب رویای من ...
دردی کشیده ام که مپرس!!!
باور کنید یکی از دردناکترین موقعیت های جهان کشیک دادن در روز اول دوران قاعدگی همراه با استاد مرده!نه میتونی بگی چته نه حتی اگر بگی درکی از این حجم از ناتوانی داره و من دارم میمیرم...
خاله دکتر!!!
خداوندا بیا و یه کاری کن!این مریض های ریزه میزه رو به من نسپار چرا؟چون هم اونا گناه دارن با یه بچه دکتر بداخلاق مواجه بشن هم من گناه دارم.در ضمن من نمیدونم دستشویی کجاست خاله جون:٪
کش اومدم...همین روزاست که از وسط پاره پاره بشم.
امشب از اون شب هاست که مرگ رو صدبار از خدا خواستماز اون شب ها که خسته ام و خواب های کوتاه دنیایی کفاف این همه خستگی رو نمیدهخسته ام و دنیام زیادی کوچیک شده و من زیادی باید بزرگ شملونقدر که تو این کشاک
بزرگ شدن های یکدفعه ای!
مادرجونم این روزا حالشون خوب نیست...بیماری پیشرفت شدید داره.خیلی شدید.خیلی روزا پیششون هستم و اینقدر نزدیک بودن بهشون وابستگی رو داره لحظه به لحظه بیشتر میکنه...کمتر از دو ماه دیگه قراره عروسی بگیرم و
بعد سالها یک پست مناسبتی اون هم با تاخیر فراوان!
وقتی قضیه پهباد و موشک امریکایی مطرح شد و داغ بود،یار ایران نبود.و از اون ادمهایی هست که بی شائبه به وطنش عشق میورزه...باهم صحبت میکردیم و به شوخی میگفتم بعله دیگه اینجا جنگ بشه شما که دوووری و جات را
عیدتون مبارک حتی!
بعد از تعطیلاتی بس طولانی آمدم تا یک پست طولانی بذارم اما کلا روایتم ضعیفه در نتیجه یه پست مخاطب طور میذارم و بعدا به تفصیل به شرح ماوقع میپردازم! ۱)اینکه ممنون بابت کامنت های احوالپرسی و سیل و امثاله
بازی دست ها و سایه ها؟
همون موقع که دست بی رمق و سرد من رو گرفته بودی تو دستای گرم و مردونه ات و نوازش میکردی و تو چشات یه غمی بود که میدیدیم و میخواستم نبینم...همون موقع داشتم تک تک حرکات دستت رو تو حافظه ی دستام میسپردم برای سه ماهی که نیستی... پ.ن:کی بود همیشه دلش میخواست زندگیش کلیشه ای و مثه همه نباشه؟ پ.ن۲:یکم زندگی...
من،جمع های دوستانه،دنیای مجازی و هزار حرف دیگر!
این انتهای ماه فروردین که بیمارستان شهر دانشگاهی بودیم قضیه از این قرار بود که زیاد در جمع های دوستانه بودیم،خوابگاه،دورهمی های بعد بیمارستان و...و یه چیزهایی دوباره بعد یکسال و خورده ای دور بودن از ا
چالش پست های ده سال پیش
۱۳ دی امسال وبلاگ من ۹ ساله شد پست ده سال پیش ندارم که به سنتی که شباهنگ پا نهاده عمل کنم اما امشب که خیلی حالم بده و داغونم و خوابم نمیبره و .... داشتم به پست های قبلیم نگاه میکردم یه پست پیدا کردم ک
یکی یکی از تو صندوق درشون آوردم...
دیشب وقتی داشتم موهامو سشوار میکشیدم که اصلا کار روتینی تو زندگی من نیست و فقط از ترس سرما خوردن دارم انجامش میدم،داشتم فکر میکردم چه آرزوهایی داشتم که حالا خیلی ساده هر روز دارمشون و دیگه بهشون فکر ن
روی دیگر سکه؟
اگر من اون دختری بودم که از هفت سالگی تو پانسیون های بوستون زندگی میکرد و پدرش جایی وسط خاورمینانه تجارت میکرد و مادرش جایی آونورتر از خودش در یکی از ایالات سرد کانادا طبابت و معتقد بودن پانسیون جای ب
پاتولوژی
استمرار و مقاومتی که من در نخواندن پاتولوژی دارم در کارهای دیگه داشتم الان داشتم یه سندروم به اسم خودم ثبت میکردم!ولی واقعا حیف اسممه بره رو سندرم:/با این پست خزعبل نویسی را به وبلاگ هم کشاندیم...
شما بودید چکار میکردید؟
وقتی یه دوست خیلی نزدیک و صمیمی تو یه مورد زندگیش اشتباه کنه و شما هر طور که عقلتون برسه با آرامش و مهربونی با کتاب با سخنرانی روانشناسی با دعوا بگید مشکل دقیقا همونجایی هست که تو نمیتونی رهاش کنی! و
درهم نوشت 2
1.وقتی تو جمع بچه های رشته های مختلف هستم و یکدفعه میبینم یکی میگه ترم دو هستم و من نگاش میکنم میگم اینکه همسن من میزنه بعدیادم میاد من ترم دهی هستم مفهوم زمان برام پیچیده تر میشه هی! تو همین جمع چند
اصالت فلسفه
اون موقع هاا که سودای فلسفه خونی داشتم و تب نوجوونیم با فلسفه بروز پیدا کرده بود بازیگوشانه سری به هر مکتبی تفکری میزدم و ورجه و وورجه کنان از کنارش رد میشدم و ته همه ی خوندن ها و دیدن ها وشنیدن ها ب