یک لیوان سکوت و سازش با تلخی متناسب - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
ما میراث خوار زور و جبر و سکوتیم.و لعنت به ذهن های کرم خورده و بیمار.xa0+یار اومد،خوشحالم از دیدنش اما متاسفانه عامل خرابی حالم فقط هر روز شدیدتر میشه...یار هم در برابر زور و جور توانی برای مقابله نداره،جز سکوت و سازشو بچه ی ما حتما مجموعه ای ایست از سکوت و سازش...xa0تپش قلب،دست های یخ کرده،حال خراب...
مهاجرت و هزار حرف نگفته... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
نوشین زنگ زد تا بهم بگه قبل رفتنش حتما همو ببینیم...و همین یه جمله شروع دلتنگی عجیبی بود که شاید آخرین باری که نوشین رو دیدم یکی دو ماه پیش بوده اما همین که میتونی زنگ بزنی بگی امروز درمانگاه من زودتر
غرنامه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
همین من که ادعای استقلال و تنهیی مفرطم میشه و بلدم با تنهاییم قشنگ حال کنم بعد دو روز تنهایی و اور تینکینگ به چیزایی که حتی با تلاش هم درست نمیشه چون مقدار زیادیش دست ما نیست نگاهمو دوختم به مانیتور و
خدای این روزهای من - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
این روزا دلم میخواد فکر کنم خدا همه ی بنده های دیگه شو گذاشته و صف انتظار و نشسته فقط و فقط به حرفای من گوش میدهبه حرفای من که این روزا اینقدر مستاصلم،اینقدر بهم ریخته ام و تنها کسی که میتونه نجاتم بد
زیر درخت آلبالو - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
رویاهایم گم شده است؟کسی این حوالی یک کیسه رویا که پر بود از جوانی و تجربه رفتن ورسیدن ندیده است؟آنقدر در حال زندگی کردن را آموخته ام و نگاهم را از گذشته بریدم که نمیدانم در کدام پیچ گذشته،در کدام گذرگاه رویاهایم از دستک افتاده است و سالها بیxa0 ویا زندگی میگذرانم...هرچند که سبکxa0 بال است اما خب روی...
دردی کشیده ام که مپرس!!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
باور کنید یکی از دردناکترین موقعیت های جهان کشیک دادن در روز اول دوران قاعدگی همراه با استاد مرده!نه میتونی بگی چته نه حتی اگر بگی درکی از این حجم از ناتوانی داره و من دارم میمیرم...
خاله دکتر!!! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
خداوندا بیا و یه کاری کن!این مریض های ریزه میزه رو به من نسپار چرا؟چون هم اونا گناه دارن با یه بچه دکتر بداخلاق مواجه بشن هم من گناه دارم.در ضمن من نمیدونم دستشویی کجاست خاله جون:٪
کش اومدم...همین روزاست که از وسط پاره پاره بشم. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
امشب از اون شب هاست که مرگ رو صدبار از خدا خواستماز اون شب ها که خسته ام و خواب های کوتاه دنیایی کفاف این همه خستگی رو نمیدهخسته ام و دنیام زیادی کوچیک شده و من زیادی باید بزرگ شملونقدر که تو این کشاک
بزرگ شدن های یکدفعه ای! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
مادرجونم این روزا حالشون خوب نیست...بیماری پیشرفت شدید داره.خیلی شدید.خیلی روزا پیششون هستم و اینقدر نزدیک بودن بهشون وابستگی رو داره لحظه به لحظه بیشتر میکنه...کمتر از دو ماه دیگه قراره عروسی بگیرم و
بعد سالها یک پست مناسبتی اون هم با تاخیر فراوان! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:53
وقتی قضیه پهباد و موشک امریکایی مطرح شد و داغ بود،یار ایران نبود.و از اون ادمهایی هست که بی شائبه به وطنش عشق میورزه...باهم صحبت میکردیم و به شوخی میگفتم بعله دیگه اینجا جنگ بشه شما که دوووری و جات را
عیدتون مبارک حتی! - تاریخ: 1398/1/30 ساعت: 12:54
بعد از تعطیلاتی بس طولانی آمدم تا یک پست طولانی بذارم اما کلا روایتم ضعیفه در نتیجه یه پست مخاطب طور میذارم و بعدا به تفصیل به شرح ماوقع میپردازم!xa0۱)اینکه ممنون بابت کامنت های احوالپرسی و سیل و امثاله
بازی دست ها و سایه ها؟ - تاریخ: 1398/1/30 ساعت: 12:54
همون موقع که دست بی رمق و سرد من رو گرفته بودی تو دستای گرم و مردونه ات و نوازش میکردی و تو چشات یه غمی بود که میدیدیم و میخواستم نبینم...همون موقع داشتم تک تک حرکات دستت رو تو حافظه ی دستام میسپردم برای سه ماهی که نیستی...xa0پ.ن:کی بود همیشه دلش میخواست زندگیش کلیشه ای و مثه همه نباشه؟xa0پ.ن۲:یکم ز...
من،جمع های دوستانه،دنیای مجازی و هزار حرف دیگر! - تاریخ: 1398/1/30 ساعت: 12:54
این انتهای ماه فروردین که بیمارستان شهر دانشگاهی بودیم قضیه از این قرار بود که زیاد در جمع های دوستانه بودیم،خوابگاه،دورهمی های بعد بیمارستان و...و یه چیزهایی دوباره بعد یکسال و خورده ای دور بودن از ا
چالش پست های ده سال پیش - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 8:10
۱۳ دی امسال وبلاگ من ۹ ساله شد پست ده سال پیش ندارم که به سنتی که شباهنگ پا نهاده عمل کنم اما امشب که خیلی حالم بده و داغونم و خوابم نمیبره و .... داشتم به پست های قبلیم نگاه میکردم یه پست پیدا کردم ک
یکی یکی از تو صندوق درشون آوردم... - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 8:10
دیشب وقتی داشتم موهامو سشوار میکشیدم که اصلا کار روتینی تو زندگی من نیست و فقط از ترس سرما خوردن دارم انجامش میدم،داشتم فکر میکردم چه آرزوهایی داشتم که حالا خیلی ساده هر روز دارمشون و دیگه بهشون فکر ن
روی دیگر سکه؟ - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 8:10
اگر من اون دختری بودم که از هفت سالگی تو پانسیون های بوستون زندگی میکرد و پدرش جایی وسط خاورمینانه تجارت میکرد و مادرش جایی آونورتر از خودش در یکی از ایالات سرد کانادا طبابت و معتقد بودن پانسیون جای ب
پاتولوژی - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 8:10
استمرار و مقاومتی که من در نخواندن پاتولوژی دارم در کارهای دیگه داشتم الان داشتم یه سندروم به اسم خودم ثبت میکردم!ولی واقعا حیف اسممه بره رو سندرم:/با این پست خزعبل نویسی را به وبلاگ هم کشاندیم...
شما بودید چکار میکردید؟ - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 8:10
وقتی یه دوست خیلی نزدیک و صمیمی تو یه مورد زندگیش اشتباه کنه و شما هر طور که عقلتون برسه با آرامش و مهربونی با کتاب با سخنرانی روانشناسی با دعوا بگید مشکل دقیقا همونجایی هست که تو نمیتونی رهاش کنی!xa0و
درهم نوشت 2 - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 8:10
1.وقتی تو جمع بچه های رشته های مختلف هستم و یکدفعه میبینم یکی میگه ترم دو هستم و من نگاش میکنم میگم اینکه همسن من میزنه بعدیادم میاد من ترم دهی هستم مفهوم زمان برام پیچیده تر میشه هی! تو همین جمع چند
اصالت فلسفه - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 8:10
xa0اون موقع هاا که سودای فلسفه خونی داشتم و تب نوجوونیم با فلسفه بروز پیدا کرده بود بازیگوشانه سری به هر مکتبی تفکری میزدم و ورجه و وورجه کنان از کنارش رد میشدم و ته همه ی خوندن ها و دیدن ها وشنیدن ها ب

برچسب‌های مرتبط

تجربه مرگ | تجربه وعد البحرى | تجربه چیست | تجربه رانندگی با دنا | تجربه های قرآنی | تجربه سهله | تجربه وعدت | تجربه رانندگی با رانا | تجربه گرایی | تجربه های زندگی