خرید بک لینک
دیشب وقتی داشتم موهامو سشوار میکشیدم که اصلا کار روتینی تو زندگی من نیست و فقط از ترس سرما خوردن دارم انجامش میدم،داشتم فکر میکردم چه آرزوهایی داشتم که حالا خیلی ساده هر روز دارمشون و دیگه بهشون فکر نمیکنم،یه روزی آرزوی داشتن موبایل بلوتوث دار داشتم،بعد دلم خواست موبایل تاچ داشته باشم،یه روزی دلم میخواست تو فلان مدرسه درس بخونم و خوندم،یه روز دلم میخواست اونقدر مستقل باشم که صبح که از خونه میام بیرون تا شب هزارجا برم و کسی نگرانم نباشه و دیشب که از صبح که از خونه بیرون رفته بودم و چند جا رفته بودم تا چند تا کار مختلفم رو سرو سامون بدم فکر کردم میدونی چند سال هست که دیگه تنهایی میری بیرون و کسی هم نگرانت نمیشه؟

چند سال هست که موبایل داری و فقط ازش استفاده میکنی...

یا روزی که از اون مدرسه خاص فارغ التحصیل شدی یادت بود چقدر برای قبولیت تلاش کردی

یا حالا تو کل این سالها به این فکر کردی این همون رشته ای که سالها نوجونیت رو برای رسیدن بهش دادی یا اینقدر به دانشگاه دوست نداشتنی ات فکر کردی تا رشته ات برات شد عادت؟

داشتم فکر میکردم نکنه همه ی هدف های زندگیم مثل داشتن فلان مدل گوشی یا استقلال یا خیلی چیزهای دیگه کوچیک بودن که رسیدن بهشون راحت بود،بعد فکر کردم خب حالا که هدفام اونقدری بزرگ شدن که از فکر کردن بهشون هم میترسم خودم هم بزرگ شدم لابد،میتونم بدوم برای رسیدن بهشون،مگه نه؟

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 8:10

صفحه بندی