نوشین زنگ زد تا بهم بگه قبل رفتنش حتما همو ببینیم...و همین یه جمله شروع دلتنگی عجیبی بود که شاید آخرین باری که نوشین رو دیدم یکی دو ماه پیش بوده اما همین که میتونی زنگ بزنی بگی امروز درمانگاه من زودتر تموم شده یا اون زنگ میزد که بین کلاسام دوساعت وقت دارم و همین یک ساعت دوساعت ها همین مدت های کوتاه دیدن هم،همین سیب زمینی سرخ کرده های ناپل و چیزکیک های قنادی رضا و عرق بیدمشک نسترن روبه روش.همین دو دقیقه تو کافه ی دست چندم رو به روی دانشگاه نوشین نشستن...همین که من ناهار بیمارستانو بردارم و نوشین ساندویچ خونگیشو برداره و پاشیم بریم تو یه پارکی بین تمام کارهای آدم بزرگونمون بشینیم همو ببینیم وناهار بخوریم و به تمام تجربیان عجیب غریب زندگیمون نگاه کنیم و بخندیم...همین ها یعنی حضور نوشین تو لحظه های سخت و آسون زندگی...اینکه یه رفاقتی باشه که نیاز به یه قرار از پیش تعیین شده و یه لباس و آرایش خاص نداشته باشه اینکه همیشه با مقنعه و مانتو ی دانشگاه با دوتا کوله پشتی بزرگ تو یه نقطه ی این شهر دو نفر مینشستن و از دنیا و زندگیشون میگفتن
اینا یعنی رفاقت های ساده...
حالا این رفیق ساده و آروم داره میره
نه واسه یک ماه که سفر یک ماهه اش تحملش راحتتر بود حالا داره میره تا یه زندگی تازه بسازه تو یه جای دور تو یه قاره ی دیگه...داره میره تاتجربیات ناب نوشینی رو به وسعت همه ی دنیا گسترده کنه و من داشتم فکر میکردم نوشین تو عروسی من نیست:)
اینجاست که باید لبخند بزنی و آرزوهای خوب کنی و توشه ی راهش کنی....
امیدوارم هرجا که باشه خوشحال باشه و ادم هاهای پیرامونش بدونن نوشین چه انرژی مثبت عظیمیه:)
برچسب:
نویسنده: علی اکبری