خرید بک لینک
اگر من اون دختری بودم که از هفت سالگی تو پانسیون های بوستون زندگی میکرد و پدرش جایی وسط خاورمینانه تجارت میکرد و مادرش جایی آونورتر از خودش در یکی از ایالات سرد کانادا طبابت و معتقد بودن پانسیون جای بهتری برای دختر هفت ساله شان هست تا خانه.الان بیست و پنج سالگیم چگونه بود؟

احتمالا همانطور که امروز یاد گرفته ام زندگی در خانواده معایب و مزایایی دارد یاد گرفته ام باید چگونه با هرکدام از فراز و نشیب های زندگی در خانواده ای ایرانی،مذهبی،سنتی کنار بیایم آن موقع هم یاد میگرفتم چگونه باید در پانسیون زندگی کنم با دختر بچه هایی که هر کدام با ملیت ها و تابعیت های مختلف زندگی میکنند

آن موقع استقلال،کار کردن،تحصیل برایم معنای دیگری داشت

شاید بیست و پنج سالگیم را بجای اینکه ملت عشق بخوانم و نگران تسلط زبان انگلیسی باشم و کتاب های زنان جلویم باز باشد،داشتم با یک کوله پشتی و دوربین عکاسی ای که احتمالا پدر خاورمیانه ایم در میان پدری کردن های رسوب کرده در ذهنش برای تولدم خریده بود،در حالیکه بند کفش هایم را دور گردنم گره زده بودم میان جنگل با دوستانم راه میرفتم،سیگار میکشیدم و اصلا هم در یک عصر دوشنبه فکر نمیکردم من باید یک طوری زندگی آدمها را نجات دهم...

*آن دخترک در دنیای واقعی وجود دارد،گرچه هنوز بیست و پنج سالش نشده ولی احتمالا در تولد بیست و پنج سالگیش از پدرش میپرسم دخترت چطور است؟

هرچند بعید به نظر میرسد دغدغه ی پدر تاجرش حال و روز دخترش آنطرف دنیا باشد در حالیکه مطمئنا اولین دغدغه ی فکر پدر من حال دختر بیست و پنج ساله اش هست که همین جا یک قدمیش رو تخت دراز کشیده و با تبلتش کار میکند!

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 8:10

صفحه بندی