شب شهریور به آرامی‌یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 20:22
در پانسیون درمانگاه روستایی نشسته ام، ساعت از یک نیمه شب گذشته است، امشب یک شب عادی بود، نماز خواندم و بعد از نماز انگار چیزی در سرم ترکید، عصبانی خسته و بی انگیزه.در زمان حاضر با تنها دوست صمیمی زندگیم رابطه ی چندین ساله ای را تقریبا تمام کردیم. و من عصبانی نبودم هیچ حسی نداشتم.دیروز با مادرم بحثم ...
تو می‌زدی که بشکنم - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 20:22
من قوی بودم، به اندازه خودم قوی بودم اما تو می‌زدی که بشکنم، حتی وقتی دیدی آقای یعقوبی آمد یقه ات را گرفت که نزن رها کن بیشتر زدییا حتی وقتی فهمیدی شکستم باز هم زدی چرا؟ چون فکر کردی کتک خوردی؟ از کی از من؟ تو خودت را هم می‌زدی در آن حال و هوای عاشقی به خودم میگفتم خودش را میزند که دردش بگیرد که عذا...
خون - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 20:22
خون همه جا رو گرفته بود...خودش هم فکر نمی‌کرد روحش اینقدر خون داشته باشه... ریخته بود همه جا، ملحفه رو تازه شسته بود حالا پر از خون بود. قبلاً هم روحش زخمی شده بود خون اومده بود ولی نه اینقدر، پانسمان کردنش خوب بود شغلش بود به هر حال سریع‌تر زخم رو میبست که کسی نفهمه روحش خراش برداشته، خراش که نبود ...
حبه خشم؟ - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 20:22
خشمه،خودم می‌دونم از اون ته مه ها میاد بالا و تا وقتی میرسه بالا دیگه غم شده دیگه خشم نیست. وقتی خشمه انباشته است مثل یه حبه همینطور که میاد بالا بزرگ و بزرگتر میشه پهن میشه زیاد میشه مثل آب میشه یا چادر نماز بزرگ مامان وقتی بچه بودم و توش گیر میکردم یا اون ملحفه رختخواب پیچ ها که وقتی وسطش گیر میوف...
یک تیر ۱۴۰۳ - تاریخ: 1403/4/3 ساعت: 13:10
یک شب بهاری زمستانی خیلی عادی بود اگر آقای کافی من ترکیبات نوشیدنی را مثل همیشه درست کرده بود، اگر بنگاه نرفته بودیم و دغدغه مالی فشار نیاورده بود، اگر سردرد چشم و سرم را اذیت نکرده بود اگر آن قرص کوچک آبی رنگ را نخورده بودم. دیشب هم مثل تمام شب های گذشته بود.اما همه ی اتفاقات بالا افتاد.و آن قرص کو...
هیژده - تاریخ: 1402/12/23 ساعت: 12:45
هیژدخ از دوستای خوب مجازیم بود.سالها پیش.از اون دوست هایی که راه پیدا کرد به دنیای واقعی.هنوز یادگاری های مجازی خیلی کوچکی ازش دارم.ازدواج که کرد یکدفعه وبلاگ و تمام راه های ارتباطیش رو بست.یه روز زنگ زد به من و گفت دارم ازدواج میکنم.من اونقدر دوستانی داشتم که جنس دوستیمان طوری بود که از خبر ازدواجش...
عصر پاییزی رو فقط باید تو وبلاگ نوشت... - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 15:21
با اینکه خیلی وقته دیگه کوچ کردم به تلگرام و دوستای تلگرامی رو خیلیاشون رو از همینجا بردم اما انگار عصرهای پاییز رو باید تو وبلاگ نوشت...به یاد عصرهای پاییزی مدرسه که تنها راه من و دنیای بیرون همین صفحه سفید بلاگفا بود.اینجا اولین بار چیزهایی خارج از کتاب و تست و مدرسه تیزهوشان و خونه ی کاملا پاستور...
- تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 15:21
من مینویسم سردرد تو بخوان افسردگی فصلی من مینویسم بی حوصلگی تو بخوان حملات اضطرابی من میگویم غبطه به گذشته و تو بخوان خستگی من مینویسم...نوشته های سالها پیشم رو که میخونم میبینم اون موقع ها چقدر کلمه ها تو مشتم بودن و حالا هیچی تو مشتم نیست.هیچیAdblock test (Why?)
مبل کنار پنجره و بخاری - تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 17:17
ویرجینیا ولف وقتی میگفت اتاقی از آن خود شاید منظورش همین مبل طوسی مابین بخاری و پنجره خانه ی ما بود.انگار هیچ جای این خانه نمیتوانم اینطور بنویسم اصلا هیچ جای این دنیا نمیتوانم بنشینم و بنویسم.بنویسم که دمادم اسفند است و بیماری گریبانمان را گرفته است و بعد از مدتها یک آخر هفته در خانه خودمان بودیم.ب...
من. - تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 11:30
نشسته ام اینجا در خانه ی خودمان تمام چراغ ها خاموش است و فقط صدای بخاری است که کنار گوشم آواز میخواند.دلم و کمرم درد میکند.به مچ پایم مچ بند بسته ام چون هنوز پیچ خوردگیش خوب خوب نشده است.همین الان سریال جیمی و جورجیا را تمام کردم،با مامان چند دقیقه ای حرف زدم،یک نسخه برای یک نفر ثبت کردم و حالا نشست...
من گنگ خواب دیده و... - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:26
دیشب خواب دیدم،خواب یک آدم قدیمی،یک رابطه قدیمی که سالها بود دیگر ابعاد ریز و درستش را فراموش کرده بودم...رابطه ای که خوب میدانم چرا شکل گرفت و چرا ادامه دار شد و چرا تمام شد اما هنوز بعد از این همه زمان طولانی هیچ اسمی برایش ندارم...از آن رابطه هایی بود که در هیچ طبقهبندی کلیشه ای شکل نمیگرفت...من ...
انگار یه مأمن قدیمی رو دوباره پیدا کردم برای نوشتن. - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:26
اینجا چه جای خوبی بوده و یادم رفته است اینجا میشود هزار چیز نوشت و تیک انتشار موقتش را بزنی تا به وقتش منتشر کنی یا اصلا منتشر نکنی و بماند برای خودت و دل تنگت...که یادت بماند آن روز صبح با بغض عمیق در گلو بعد از یک شب تا صبح نخوابیدن و معده درد های عصبی و تحمل هزار فکر چه چیزهایی برای خودت نوشتی و ...
سیزده دی تولد سیزده سالگی دیوانه بودنم... - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:26
امروز من ۲۸ ساله شدم و این صفحه ی قدیمی ۱۳ ساله...۱۳ سال که مینویسم که وبلاگ رو پیدا کردم چه شبهایی که فقط تایپ کردم و تنها دریچه ی من به بیرون از دنیای خودم همین صفحه ی سفید. بود... هرچند که بلاگفا چند سالش رو پاک کرد.ورود به دنیای آدم بزرگها هم باعث شد چند سالی اینجا ننویسم اما بازم دلیل نمیشه که ...
تشنه - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 6:38
همه ی عمر تشنه ی درک شدن بودم و ای وای که نفهمیدم امکان پذیر نیست،هیچگاه و هیچ آدمی توان اینکار رو نداره...جز یه نفر،مامانم که سالهاست یاد گرفتم هر چیزی رو براش نگم که غصه بخوره...برام عجیبه که هنوز همه ی اعضای خانواده ی یار میان پیش مامانشون و از همه چیز گله میکنن...من سالهاست یاد گرفتم یه لبخند په...
خونه تکونی؟ گردگیری؟ - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 18:08
اینجا که می آیم دلم از این همه خاک روی وبلاگم میگیرد...چه خوب کههنوز مینویسیدچه خوبتر که هنوز برایم کامنت میگذارید و چه بد که ما عادت به نوشتن های یک خطی در کانال تلگراممان کردیم...دلم برای اینجا نوش
قلم - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 18:08
میخواهم از نو بکارمت...سالهاست از تو دور افتاده ام...از همان سالی که فکر کردم دیگر دنیای زیبای نوجوانی ام تموم شد...شاید از هکان چند رقمی شروع شد که شروع همه چیز بود و پایان زندگی زیبای نوجوانی ام...م
کلمه ها گم شده اند - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 18:08
لپ تاپ را باز کردم فقط برای اینکه بیایم اینجا چیزی بنویسم...اما انگار حرفی نیست...کامنت های این پست باز است،شما از حال و احوالتان بگویید...عصر جمعه ی دلگیریست و میخواستم از مادر بگویم به ماسبت فردا...از اینکه از رموز ازدواج "حرف زدن" است میخواستم از همه ی اینها بگویم اما کلمه ها گم شده اند...
هست؟بود اصلا؟ - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 18:08
یک جایی همین اطراف عشق رو گم کرده ام...و شاید عشق یک تب تند فریبنده ی یک عصر بارانی بود...شاید سراب...و شاید بهانه ای بود برای دمی بیشتر نفس کشیدن...دوباره برای هر نفسم دنبال بهانه میگردم.دوباره؟چه زود دوباره همه چیز رنگ همیشگی به خود گرفت...آه از این جمله های بی سر و ته.قلم هم دیگر همراه من نیست.
عشق همون حضور جاریه... - تاریخ: 1398/12/23 ساعت: 18:08
پدر یار بیست و سه سال قبل از ورود من به خونه شون از دنیا رفته...بیستو سه سال پیش...اما مادر یار طوری این عشق رو زنده نگه داشته تو قلب خونه شون که من الان حتی میتونم تصور کنم اگر زنده بودن تو مراسم خوا
زمان انتزاعی ترین مفهوم واقعی ساخته ی بشر - تاریخ: 1398/10/23 ساعت: 14:01
امروز وبلاگم شمع ۹ سالگی رو فوت میکنه و من شمع بیست و پنج سالگی رو...وبلاگم ده ساله میشه و من ۲۶ ساله.با تمام خاطرات این ده سال و آن ۲۶ سال...بیست و پنج سالگی برای من یار داشت،انتخاب داشت،لباس سفید عر

برچسب‌های مرتبط

تجربه مرگ | تجربه وعد البحرى | تجربه چیست | تجربه رانندگی با دنا | تجربه های قرآنی | تجربه سهله | تجربه وعدت | تجربه رانندگی با رانا | تجربه گرایی | تجربه های زندگی