همه ی عمر تشنه ی درک شدن بودم و ای وای که نفهمیدم امکان پذیر نیست،هیچگاه و هیچ آدمی توان اینکار رو نداره...جز یه نفر،مامانم که سالهاست یاد گرفتم هر چیزی رو براش نگم که غصه بخوره...
برام عجیبه که هنوز همه ی اعضای خانواده ی یار میان پیش مامانشون و از همه چیز گله میکنن...من سالهاست یاد گرفتم یه لبخند پهن بزنم رو صورتم تا کسی نفهمه تو دلم چی میگذره مخصوصا مامانم...
دلم گرفته و هیچ کس نیست و من همیشه جزیره ی تنهایی باقی میمونم.همیشه...
برچسب:
نویسنده: علی اکبری