میخواهم از نو بکارمت...سالهاست از تو دور افتاده ام...
از همان سالی که فکر کردم دیگر دنیای زیبای نوجوانی ام تموم شد...شاید از هکان چند رقمی شروع شد که شروع همه چیز بود و پایان زندگی زیبای نوجوانی ام...من آن سالها قبل از آنکه درگیر شوم با جسم آدمیان،روحم آزاد بپد میان برگ برگ کتاب ها،مینوشتم وقلم میزدم از حال و هوای دلم...آن روزها توان نوشتنم بود و سرم پر بود از آرزو...همان روزها که نوشا کولی روزهایدور رویاهایم را به دو سکه خرید و من شدم درخت بی رویا...دیگر ننوشتم قلم با من بیگانه شد و من با نوشتن...دیگر نتوانستم واژه ها را کنار هم بچینم و بنویسم...و من که ازکودکی زبانم را جز براینیاز به زحمت نینداخته بودم از نوشتن گریزان و از حرف زدن بیزار شده بودم...تو گویی لال شده بودم...دست چ پاهایم را بسته بودن و من را انداخته بودند میان درد و رنج مردم...من را ازدنیای زیبای کتاب هایم بیرون انداخته بودند...من شده بودم پرنده ی بی جا و مکانی که محبوس زندانی جایی بود که مردمانش صدای کن را نمیشنیدن به زبانی دیگر حرف میزدند و من؟ غریب آشنا...۶ سال گذشت... و من هنوز با این مردمان آشنا نشدم،آشتی نکردم من آدم آشتی کردن نبودم...
من همان نوجوان ساکتی هستم که کتاب ها بهترین همدمش بودند...این سالها رنج را دیدم و ننوشتم...عشق را چشیدم و ننوشتم...آدمها را لمس کردم و ننوشتم و من به قلم بدهکارم...تمام تجربه های جوانی ام را به قلم بدهکارم...
دوباره میکارمش،آب میدهم کتاب میخوانم و در وادی نوشتن قدم میگذارم...مثل کوری که دم مسیحایی را درک کرده باشد...باید دوباره بکارمش...
برچسب:
نویسنده: علی اکبری