خرید بک لینک
در اوج نوجوانی بودم،یک روز که در تختم دراز کشیده بودم و باران می آمد،شدید.یک نفر پیام داد که نمیشناختمش از آن مکالمه های دیوانه بازی آمیخته از شعر و جهان بینی،نوجوان بودم و دیوانه با یک نفر پیامک بازی(!) میکردم که نمیدانستم کیست.بعدا هم که فهمیدم دوست مشترکی است که از چند دوست مشترک بالاخره شماره من را گیر آورده است، رابطه مان ندیده ادامه پیدا کرد.

اولین بار وسط باغ ارم هم رو دیدیم یک عصر بهاری یا شاید هم تابستانی!

بعدا نوشا شد همان که میشد برایش از دنیا و بازی هایش گفت همان که زنگ میزد و پشت تلفن برایت عقاید یک دلقک میخواند،همان که کافه پیانو میخواند و میگفت تو "علی" کافه پیانو هستی.

همان که آهنگ "درخت" ابی را فرستاد و من از همون روز درختی شدم که میشد هر از گاهی بهش تکیه کرد.

و نوشین اولین کسی بود که رویای من رو به دو سکه خرید...روزهایی که رویا داشتیم.

نوشین کولی بود.همیشه دور آتش میرقصید دور آتشی که زیر درخت روشن میکرد و بعد میرفت میرفت و دوباره بعد از روزها می آمد با رقص با کوله باری که پر بود از رویاهایی که به دو سکه خریده بود.

و نمیدانم بقیه رویاها را چکار کرد اما رویای من را نگه داشت مواظبش بود بزرگش کرد حتی!

نوشا کافه کاج را مینوشت همان که بالای درخت بود و برای من یک میز تکی داشت و قلمش رشک برانگیز بود در وبلاگش که کافه کاج بود.

آن سالی که من در خانه نشسته بودم و بارور یک حادثه شوم بودم نوشین رشت بود نقطه صفر مرزی برای خودش. دور بود و همان روزها بودکه دیگر باران برایش معنای همیشگی اش را از دست داده بود

کل آن سال نوشین برایم آبی بود.رنگ شالش در آخرین دیدارمان درپارک روی نیمکت در آن عصر شهریوری...

من دانشجو شدم نوشین برگشت و این سالهای آخر دانشجویی من بودم و نوشین و قرار های نیم ساعته

چیزکیک های دو دقیقه ای

قدم زدن های باغ ارم

دیدن دوستانش

دیدن دوستانم

حالا.این لحظه نوشین احتمالا در فرودگاه امام نشسته است تا برود.

درست است که یک مسافرت یک ماهه است،درست است که ویزایش سه ماهه است و مجبور است برگردد.

ولی وقتی خواهرش استرالیاست و آن پسرک مو بور فرانسوی که تمام سعیش را میکند به ما ثابت کند رابطه شان رمانتیک نیست،هربار از یک جای عجیب دنیا به نوشا پیام میدهد و از صلح حرف میزند باعث میشود حس کنم زمان نوشا را از نزدیک داشتن دارد از میان انگشتانم کم کم میریزد...

نمیدانم چندی دیگر کجای دنیا سکنا میگزیند ولی این را میدانم که پاریس شهر عشاق است و ملبورن همانجایی است که خواهرانه هایش به سرانجامی دوباره میرسند...

میدانی اینهمه گفتم که چه بگویم؟موسم دلتنگی است نوشا و من و تو هنوز در آن کافه ی رشت که میگفتی حسابی قشنگ است هیچ چیزی نخوردیم...

حالا پاییز است و صدای آواز کولی ها می آید و من با علم به اینکه چند ساعت دیگر میپری همینجا دلم تنگت شده است.

کولی کنار آتش رقص بررسی از مرجع شبانه طبق کپی رایت ات کو؟

پ.ن:مشخصه که چهرازی می فرماید چرا همه رفته بودناشونو میذارن واسه پاییز؟چرا پاییز هیشکی برنمیگرده؟

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:14

صفحه بندی