من ای چیزهارا بلد نیستم من همیشه حال بد و خوبم به خودم مربوط بوده همیشه خودم باید دست به کار میشدم و میگذروندم این حال بد رو اصلا چه معنی دارد ادم زنگ بزند به یکی و بگوید حال من خوب نیست به هزار دلیل که هر هزار تویی.. حالا بیا و حال من را خوب کن!
من بلد بودم حال بقیه را خوب کنم اما مثل گنده لات های محل برایم افت داشت کسی بخواهد ححالم را خوب کند کسی حواسش به زیر و بم حال من باشد انگار ان تیکه ی فمنیست مغزم دردش می آمد
اما حالا انگار همه ی تکه های مغزم متعجبند بین این تغییر حالات عجیب بین این ندانستن چکار کردن و چکار کردن اینکه آدم نمیداند باید خوشحال بشود که کسی از فرسنگ ها دورتر کلمه اول به دوم نرسیده حالش را میفهمد یانه؟
برچسب:
نویسنده: علی اکبری