خرید بک لینک
بهار:عجیب سرم در وانفسای درس و کتابخانه فرو رفته بود عجیب توان زندگی کردن نداشتم هزاران امتحان و تجمع درسهای نخوانده و کلاس هایی که خیال تمام شدن نداشتن و مایی که بعد از سال سختی که گذرانده بودیم جانی در بدن نداشتیم.

هفته ای یک امتحان 6 واحدی دادن پدرمان را دراورده بود

مامن امنم کتابخانه بود همانجا سکنی گزیده بودم و با نسکافه و همدم بودم.

استراحتگاهم نمازخونه ی کتابخانه بود آن هم چند دقیقه ای یکبار

فکر میکردم خرداد تمام نمیشود فکر میکردم آخر خرداد را ندیده از دنیا می روم و واقعا سخت بود...

اما کتابخانه رفتن هایم را دوست داشتم خیلی زیاد.

تابستان: پر از تجربه ی جدید بود.بیمارستان رفتن تغییر موقعیت دیدن مریضها دمخور شدن با آدمها کوچ به شهر دانشگاهی رو به رو شدن با خودی که بزرگ شده بود که چهارسال بزرگ شده بود و تغییرات را میدید

تابستان دستخوش تغییرات دیگری هم بود برای من که عجیب ساده از کنارش گذشتم و نمیدانستم شروع یک تغییر جدید است.

پاییز:پاییز فصل عاشقی بود...فصل ترسیدن...فصل نگران بودن...فصل ایستادن و به گذشته نگاه کردن...

به خودم نگاه کردن به نگاه کردن به آینده...به رفتن و دویدن و نگاه کردن و ایستادن و ترسیدن و عاشقی کردن...

زمستان؟

زمستان را میگویم برایتان...

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: سه شنبه 25 دی 1397 ساعت: 19:22

صفحه بندی