هفته ای یک امتحان 6 واحدی دادن پدرمان را دراورده بود
مامن امنم کتابخانه بود همانجا سکنی گزیده بودم و با نسکافه و همدم بودم.
استراحتگاهم نمازخونه ی کتابخانه بود آن هم چند دقیقه ای یکبار
فکر میکردم خرداد تمام نمیشود فکر میکردم آخر خرداد را ندیده از دنیا می روم و واقعا سخت بود...
اما کتابخانه رفتن هایم را دوست داشتم خیلی زیاد.
تابستان: پر از تجربه ی جدید بود.بیمارستان رفتن تغییر موقعیت دیدن مریضها دمخور شدن با آدمها کوچ به شهر دانشگاهی رو به رو شدن با خودی که بزرگ شده بود که چهارسال بزرگ شده بود و تغییرات را میدید
تابستان دستخوش تغییرات دیگری هم بود برای من که عجیب ساده از کنارش گذشتم و نمیدانستم شروع یک تغییر جدید است.
پاییز:پاییز فصل عاشقی بود...فصل ترسیدن...فصل نگران بودن...فصل ایستادن و به گذشته نگاه کردن...
به خودم نگاه کردن به نگاه کردن به آینده...به رفتن و دویدن و نگاه کردن و ایستادن و ترسیدن و عاشقی کردن...
زمستان؟
زمستان را میگویم برایتان...
برچسب:
نویسنده: علی اکبری