گلی از آن آدمهاست...از آن آدمها که همیشه در نقطه های حساس زندگی یک راه ارتباطی پیدا میکنی تا خودت را برسانی به منبع اکسیژن... یعنی باید باشد...
بگذارید از اول بگویم...از وقتی گلی خیلی غیر منتظره آمد و کسی فکر نمیکرد اینقدر جاری و ساری شود در لحظه هایم...
اول دبیرستان بودیم؟ با کیانا دعوایم شده بود،صندلیم را برداشته بودم و رفته بودم ردیف اول کلاس نشسته بودم با همان قد درازم حتی...
کنار دختری که متولد آبان بود...پرسر و صدا شلوغ اهل شوخی و خنده...
یادم است همان روز اول بی هیچ مقدمه ای برایم از عروسی پسر عمویش گفت...مثل همیشه با جزئیات مثل همیشه بدون جا انداختن رنگ لباس مهمان ها مدل چیدمان صندلی ها...برای همین است که من ده سال است در تک تک لحظه های زندگی گلی زندگی کرده ام...چون هرجا که نبوده ام را با جزیبات شنیده ام...
من و گلی روزهای عجیبی را از سر گذرانده ایم،روزهای پر شر و شور دبیرستان روزهای سخت کنکور و خب...نقطه عطف مدار دوستیمان روزی بود که نتیجه ی کنکور آمد هرچند هر دو شب تا صبحش را گریه ها کرده بودیم هرچند که میخندیدیم که به روی خودمان نیاوریم کنکور ما را به کجا کشاند اما اتفاق خوب آن روزها قبول شدن در یک دانشگاه بود...اینکه روز اول با هم بلیط گرفتیم و رفتیم به آن شهر کذایی اینکه هم اتاق شدیم،شب هایی که تا صبح در راهروهای خوابگاه حرف میزدیم...ما روزهای جوانی را هم با هم زندگانی کرده ایم.
برای همین است که میگویم حضور گلی مثل هواست یعنی بودنش عادت است و نبودنش...
اینها را نوشتم که بگویم امروز 3 آبان بود تولد دخترک آبانی... و حالا هی دعا میکنم از اینکه من خیلی ضابع طور امروز به یک تبریک خشک و خالی بسنده کردم گواه آن نباشد که برایش فردا برنامه ی تدارک دیده ام و امروزم را حسابی مشغول همین تدارکات بودم...
برچسب:
نویسنده: علی اکبری