خرید بک لینک
قضیه دقیقا از یک عصر زمستانی سرد دی ماه شروع شد،وقتی که از حمام بیرون آمده بودم سرمست از دوش آب گرم و تعطیلی سه روزه و رخت بستن آثار بیماری از تنم با انرژی عجیبی داشتم آماده ی رفتن به کلاس قلب میشدم...

دقیقا در همین حوالی فهمیدم اینکه من چرا اینقدر برای کارهایی که کرده ام احساس گناه میکنم...فهمیدم من کارهایی را انجام میدهم که از نگاه پدر و مادرم ،آن آموزگاران بی نهایت دقیق و سختگیر و دائمی و همیشگی، اشتباه است و احساس گناه میکنم و دقیقا همانطور که ایستاده بودم و آب از موهایم میچکید فهمیدم متاسفانه باید اعتراف کنم من به نوع دیگری از زندگی اعتقاد و باور دارم به نوعی که متفاوت است از سبک زندگی ای که آن یاوران سختگیر همیشه همراه انتخاب کرده اند و آرزو داشته اند ما هم بپیماییم.میدانید چه میگویم؟

واقعیت این است که قصه دقیقا از آن عصر سرد زمستانی شروع نشده بود،قصه از 22سال قبل شروع شده بود و آن لحظه فقط تمام شد.

یکدفعه تمام شد.

من تمام کردم این مجازات های دائمی درونی را و پذیرفتم باید به والدین درونیم بگویم متاسفم که من ایده آل شما نشدم و اعتراف همیشه حزن انگیز است اما در سیاهترین زندان ها، که درون من هم در همان دسته بندی قرار میگیرد، بعد از اعتراف یا فرد خاطی را راهی جوخه ی مرگ میکنند و یا رهایی را ارمغان میدهند...

من هم شروع یک رهایی درداور را تجربه میکنم.


برچسبها: واگویه های یک دیوانه

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 13:00

صفحه بندی