دقیقا در همین حوالی فهمیدم اینکه من چرا اینقدر برای کارهایی که کرده ام احساس گناه میکنم...فهمیدم من کارهایی را انجام میدهم که از نگاه پدر و مادرم ،آن آموزگاران بی نهایت دقیق و سختگیر و دائمی و همیشگی، اشتباه است و احساس گناه میکنم و دقیقا همانطور که ایستاده بودم و آب از موهایم میچکید فهمیدم متاسفانه باید اعتراف کنم من به نوع دیگری از زندگی اعتقاد و باور دارم به نوعی که متفاوت است از سبک زندگی ای که آن یاوران سختگیر همیشه همراه انتخاب کرده اند و آرزو داشته اند ما هم بپیماییم.میدانید چه میگویم؟
واقعیت این است که قصه دقیقا از آن عصر سرد زمستانی شروع نشده بود،قصه از 22سال قبل شروع شده بود و آن لحظه فقط تمام شد.
یکدفعه تمام شد.
من تمام کردم این مجازات های دائمی درونی را و پذیرفتم باید به والدین درونیم بگویم متاسفم که من ایده آل شما نشدم و اعتراف همیشه حزن انگیز است اما در سیاهترین زندان ها، که درون من هم در همان دسته بندی قرار میگیرد، بعد از اعتراف یا فرد خاطی را راهی جوخه ی مرگ میکنند و یا رهایی را ارمغان میدهند...
من هم شروع یک رهایی درداور را تجربه میکنم.
برچسب:
نویسنده: علی اکبری