خرید بک لینک
دبیرستانی بودم

وسط حرفهایمان از "ن" گفتم گفت که میشناسدش

گذشت چند وقت بعد قصه ی "ن" را تعریف کرد که دیر رسیده بوده که وقتی رسیده بوده "م" کنار اتاق خون بالا می آورده که به پرستارش گفته بوده نجاتم بده،نمیخواسته بمیره.

اون موقع ها تازه با بوف کور و صادق هدایت گره خورده بودم سودای مرگ خودخواسته دست از سرم بر نمیداشت...اصلا شاید برای همین هم بود که برایم از "ن" و "م" گفت اسم و فامیل کامل"م" را که گفت دیدم آشناست خیلی آشنا رفتم سراغ شناسنامه ام...پای شناسنامه جدیدم امضای "م" بود.پرسیدم جواب داد ۶ ماه قبل از این ماجرا چند ماهی را در ثبت احوال کار میکرده...

حالا میدانم که امضای یک "م" پای شناسنامه ام است که زندگیش را میدانم که میدانم زندگیش را تمام کرده و همه ی ادمهای اطرافش تا ماه ها در غم نبودنش بودند ان روزها امضا را جوری دیگر معنا میکردم اما حالا میفهمم خودکشی، سودای مرگ خودخواسته؛ گره نخورده به اسم و نام و هویت من راستش این روزها گاهی نگران میشوم از بعضی ها خبر نگیرم و یکدفعه بگویند لحظه آخر به پرستارش گفته نجاتم بدهید...


برچسبها: دیوانه نوشت

برچسب: شناسنامه, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:38

صفحه بندی