مادر بزرگ به آن اتاق تو در تو میگفت اندرونی میگفت صفای این خانه ی لوکس فقط به همان اندرونی اش هست...مادربزرگ فرق داشت مادربزرگ در گذشته ها نمانده بود درست است که هنوز هم ترشی و مربا می انداخت اما نه در آن شیشه های قدیمی مادربزرگ از این شیشه های اینستاگرامی داشت برای ترشی هایش...ماهور دختر خاله انیس نشانش داده بود...مادر بزرگ موبایل دارد زنگ میزند حال همه ی مارا می پرسد از دوری و دلمشغولی هایمان گله ندارد اصلا آدم قدیمی ها فرق بین وقت نداشته و بی معرفتی ها را میفهمند...
مادربزرگ همان گذشته ی قشنگی بود که سعی میکرد در میان هیاهوی امروز لبخندش پاک نشود...
برچسبها:
داستان
برچسب:
نویسنده: علی اکبری
تاريخ: دوشنبه
15 خرداد
1396 ساعت: 0:50