
یک جایی همین اطراف عشق رو گم کرده ام...و شاید عشق یک تب تند فریبنده ی یک عصر بارانی بود...شاید سراب...و شاید بهانه ای بود برای دمی بیشتر نفس کشیدن...دوباره برای هر نفسم دنبال بهانه میگردم.دوباره؟چه زود دوباره همه چیز رنگ همیشگی به خود گرفت...آه از این جمله های بی سر و ته.قلم هم دیگر همراه من نیست....
ادامه مطلب
آدم بزرگها معمولا خیلی گیر "حالشون" نیستن.. آدم بزرگها درگیر "رویا" نیستنآدم بزرگها هر شب قبل خواب اونقدر خسته اند که دیگه "خیالبافی " نمیکنن آدم بزرگا دیگه ذوق دیالوگ های فیلم ها نمیکنن آدم بزرگا یاد گرفتن به هیچ چیز آدمها دل نبندن آدم بزرگا یه عده ادم ندارن که بهشون بگن نزدیکترینها همین آدمها که رسم حال خوب کردنو خوب بلدن آدم بزرگا اونقدر می دوند که شبا یه تن خسته رو بسپارن به خواب... آدم بزرگای خوشبخت حس میکنن همین که دارن ته خوشبختیه... آدم بزرگها...آدم بزرگا منفورترین صفت زندگی من بود...حالا تهش نوشتم دیوانه انگار تبدیل شده به یه آدم بزرگ... دنیا آدم بزرگها رو رشد میده چون نمیتونه جوابگوی...
ادامه مطلب