
این انتهای ماه فروردین که بیمارستان شهر دانشگاهی بودیم قضیه از این قرار بود که زیاد در جمع های دوستانه بودیم،خوابگاه،دورهمی های بعد بیمارستان و...و یه چیزهایی دوباره بعد یکسال و خورده ای دور بودن از ا...
ادامه مطلب
کنار بزرگراه ایستاده بودم منتظر بودم تا یه نفر که خیلیا دوسش ندارن اما همیشه محبتو در حق من تمام کرده بعد از یه روز شلوغ کاری بیاد دنبالم...نگاه ماشینا میکردم یه اوتوبوس رد شد روی اتوبوس نوشته بود" زندگی واقعی را فدای زندگی مجازی نکنیم" آدم ها گاهی از دنیای مجازی بیرون می آیند مثل یک لکه ی مرکب پخش میشوند در همه جای قلب و روح و مغز آدمی واقعی میشوند واقعی تر از تمام آدم های واقعی...مثل یک تکه ابر در یک روز گرم تابستان که هی بزرگ میشوند کم کم و یواش یواش مطمئنا امیدی به بارانی شدنش نداری اما می بارد تمام زندگیت را خنکی و طراوتش میگیرد...بعدها از آدم های واقعی پناه میبری به یک تکه ابر مجازیت که ...
ادامه مطلب
اینجامترسک پستی نوشته از دنیای مجازی که واجبه بخونیمش هممون...فارغ از دوتا پست گذشته خودم اما بخونید این رو...دنیا یکدفعه با یه اتفاق کوچیک در انتهای روزی که تصورشم نمیکنیم جوری ورق تفکراتمون رو برمیگردونه که خودمونم حیرت زده میمونیم دیوانه نوشت1: یه سری حملات مغزی رو حس میکنم که اصلا نمیدونم کلینیکال و بالینی هست یا نه تحت تاثیر شرایط محیطیه هورمونیه نمیدونم واقعا چیه و ماهیتش از کجاست فقط میدونم خیلی خیلی داره اذیت میکنه عین اینه که چند نفر به مغزم حمله میکنند و من باید با تحمل صبر کنم که خودشون آروم شن. برچسبها: دیگران نوشت, حال این روزهای من...
ادامه مطلب
به حدی از مجازیت رسیده ایم که تلفن دوست واقعیمان را که میخواهد بگوید پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوریم رو ریجکت میکنیم و خودمان را با وب خوانی خفه میکنیم تا حالمان خوب شود و تاریخ از سرمان بپرد که یک ماه پیش و یک سال پیش در چنین روزی چه خبر بوده است و خیلی خوشحال مصنوعی وار بعد از درو کردن تمام وبلاگ هایی که ممکن است به جزوه بهداشت رو می آوریم... به این درجه از مجازیت رسیده ایم...:))))برچسبها: حال این روزهای من...
ادامه مطلب