
من قوی بودم، به اندازه خودم قوی بودم اما تو میزدی که بشکنم، حتی وقتی دیدی آقای یعقوبی آمد یقه ات را گرفت که نزن رها کن بیشتر زدییا حتی وقتی فهمیدی شکستم باز هم زدی چرا؟ چون فکر کردی کتک خوردی؟ از کی از من؟ تو خودت را هم میزدی در آن حال و هوای عاشقی به خودم میگفتم خودش را میزند که دردش بگیرد که عذاب وجدان نگیرد از اینکه من دردم میگیرد بعد فهمیدم نه این زدن ها عادت توستیک روز در مستی و راستی گفتی که میزدی چون از بچگی یاد گرفته بودی باید بزنی. چون همه بچه محل ها میبردنت برای دعوا، با اینکه قلدر ...
ادامه مطلب
رویاهایی که آدم یک روز صبح بلندشود و بسازد و برایش تلاش کند واقعا رویا هستند اما رویاهایی که از پله پله قدم برداشتن شروع میشود و هر پله خودش رویای پله قبلی بوده را میشود امید داشت که تحقق پیدا کند یا لااقل پله ها نزدیک تحقق پیدا کردن تمام شوند اما...امان از روزی که پله پله و لاکپشت وارانه بالا میروید ولی یکدفعه چون بقیه میگویند...نه راستش چون دلیل محکمی ندارید یا اصلا نمیدانید چرا ولییکدفعه دور برگردان میزنید برمیگردید و راه را از یک اتوبان دیگر ادامه میدهید که نه تنها موازی اتوبان رویاهایتان نیست و نزدیک هم نمیشود بلکه دور هم میشود و از آن بدتر تهش مشخص هم نیست... امیدوارم اگر خواستم دور ب...
ادامه مطلب