
کنار بزرگراه ایستاده بودم منتظر بودم تا یه نفر که خیلیا دوسش ندارن اما همیشه محبتو در حق من تمام کرده بعد از یه روز شلوغ کاری بیاد دنبالم...نگاه ماشینا میکردم یه اوتوبوس رد شد روی اتوبوس نوشته بود" زندگی واقعی را فدای زندگی مجازی نکنیم" آدم ها گاهی از دنیای مجازی بیرون می آیند مثل یک لکه ی مرکب پخش میشوند در همه جای قلب و روح و مغز آدمی واقعی میشوند واقعی تر از تمام آدم های واقعی...مثل یک تکه ابر در یک روز گرم تابستان که هی بزرگ میشوند کم کم و یواش یواش مطمئنا امیدی به بارانی شدنش نداری اما می بارد تمام زندگیت را خنکی و طراوتش میگیرد...بعدها از آدم های واقعی پناه میبری به یک تکه ابر مجازیت که ...
ادامه مطلب